تبليغاتX
حقیقت - تاریخچه براهین جهان شناختی
 
.....
 

تاریخچه براهین جهان شناختی

 

انواع استدلال جهان شناختی برای اثبات وجود خداوند

شاید به همان اندازه که برای اثبات وجود خداوند براهین جهانشناختی وجود دارد، نقطه شروع های مختلفی از عالم [ به عنوان مقدمۀ این برهان] وجود داشته باشد . انچه روشن ترین یا اساسی ترین واقعیت جهان خارج به نظر میرسد  به عنوان نقطه شروع استدلال  او که درصدد نتیجه گیری نوعی خداست ، اخذ شده است . افلاطون به این اشتهار دارد که اولین متفکری بوده است که براهین از نوع جهان شناختی را مطرح کرده است.

 

برهان افلاطون در باب نفس جهانی

افلاطون در کتاب قوانین و در فایدروس دلیلی برای اثبات محرک اولای عالم می آورد . استدلال او به شکل زیر است :

1-     اشیاء متحرکند ( این مطلب میتواند با مشاهده به ثبوت رسد)

2-     هرچه متحرک باشد یا توسط دیگری ( که ساکن است) به حرکت درامده یا خود عامل حرکت خویش است .(خود به خودی)

3-     حال خود محرک ها (که نفوس نامیده میشوند) بر غیر خود محرک ها ( یعنی اشیایی که خودشان را به حرکت در نمی اورند، بلکه باید توسط دیگری به حرکت داریند) مقدم هستند ، چرا که مقدم منطقأ بر تالی  تقدم دارد.

4-     خود محرک ها باید ازلی باشند ، در غیر اینصورت هیچ حرکتی وجود نخواهد داشت اما :

                 أ‌-    حرکت وجود دارد.

               ب‌-  حتی اگر حرکت ازلی نباشد فقط یک خود محرک میتواند از حالت سکون بپا خیزد و حرکت را     آغاز کند.

               ت‌-  پس در هریک  از موارد ذکر شده باید از خود محرک ها سرچشمه گیرد .

 

5-     باید حداقل دو خود محرک در جهان وجود داشته باشد :

                 أ‌-     یک محرک ، برای انکه باعث حرکت  منظم گردد ( که«خیر » نامیده میشود)

               ب‌-  محرک های دیگر ، برای انکه باعث حرکات نامنظم گردند ( که «شر» نامیده میشود.

 

6- مجرکی که باعث حرکت منظم میگردد « برترین نفس» نامیده میشود ، زیرا محرک  بلند مرتبه جهان ، یعنی خداوند ، خواهد بود .

7- بنابراین ، نفسی بلند مرتبه (خدا) وجود دارد که محرک حرکت منظم جهان است .

 

بدین ترتیب افلاطون استدلالی را برای اثبات وجود چیزی که نفس جهانی ، محرک اولای هر حرکت منظم (خیر) در عالم نامیده است ، عرضه داشته است .

افلاطون همچنین یک دمیورژ(Demiurgos) یا مصٌور جهان ( در تیمائوس) و یک خیر اعلی (در جمهوری) در کار می اورد ، و آن را در فرایند نوعی استدلال جهان شناختی مطرح میکند . تفکر افلاطون را میتوان به دو برهان زیر برای اثبات وجود خدا بسط داد :

1-         عالم میتواند هیولایی بدون صورت باشد ( ماده محض بدون هیچ ساختاری با شکل باشد).

2-         هیولا (بدون صورت) شر است و عالم (صورت ) خیر است ( بنا به تعریف).

3-         همه صور  خیر و نیکی در جهان از مصوری واجد خیر در ورای عالم ناشی میشوند ( هیولا نمیتواند خودش را به صورت عالم صورت دهد).

4-         هیچ مصوری نمیتواند صور خیر و نیکی بسازد بدون انکه مثالی از خیر اعلی داشته باشد که بعد از ان نمونه ای از ان برگیرد.

5-         مثالی که بنابر ان جهان متغیر محسوس شکل یافته است باید نمونه ای غیر قابل تغییر و معقول باشد:

                 أ‌-    این صورت باید نامتغیر باشد و درغیر اینصورت نمونه ای برای تغییر نخواهد بود.

               ب‌-  باید معقول باشد در غیر اینصورت ایده آلی که بنا بر ان جهان شکل یافته استه نخواهد بود ( ایده آل یا ایده ها چیزهایی معقول هستند).

 

6-         بنابراین ، هم مصور  هرخیری وجود دارد ( دمیورژ) و هم مثالی از خیر (خیر اعلی)  که بنابران  همه خیرها صورت یافته اند وجود دارد.

 

در نظر افلاطون ، خیر نهایی واحد بود ، زیرا چند چیز نمی توانند بهترین باشند ، فقط یکی میتواند برترین یا خیر مطلقی باشد که توسط آن همه خیر های دیگر ارزیابی میشوند یا شکل میگیرند .

ذات و هسته مرکزی این برهان  بر خداشناسان سپس تر تاثیر عمیق تری نسبت به برهان افلاطون برای اثبات نفس جهانی داشته است . اینجا چند چیز باید مورد توجه قرار گیرد :

1-      دمیورژ با علیت فاعلی خلق میکند ، او علت سازنده فاعلی ، نه صرفاً علت غایی است .

2-      فعل خلق او ازلی است . مصور از ازل در حال خلق کردن بوده است ، هیولا (ماده) همیشه در عالم بوده است . او همانند خدای یهودی مسیحی ، اول ماده را به عالم وجود نیاورده که پس از ان بدان شکل دهد.

3-      خیر اعلی در تفکر افلاطون نقشی شبه مذهبی دارد . او متعلق نهایی حقیقت و تفکر است ( ر.ک : کتاب جمهوری جلد7)

4-      اما اگر دقیق بگوییم ، خیر اعلی نه خدای خالق است ونه خدای شخصی برگرفته از تفکر یهودی مسیحی است .

***

محرک نامتحرک ارسطو

ارسطو ، مشهورترین شاگرد افلاطون ، در برهان استادش موشکافی بیشتری کرد .

برهان جهان شناختی ارسطو در محکم ترین صورت آن ، به شرح زیر خواهد بود :

 

1-      اشیاء تغییر می یابند ( این مقدمه مبتی بر مشاهده حرکت است که روشن ترین شورت تغییر است).

2-      هر تغییری ، گذاری از قوه به فعل است ( یعنی ، وقتی استعدادی به فعلیت می رسد ، تغییر اتفاق می افتد)

3-      هیچ قوه ای نمی تواند خودش را به فعلیت برساند ( مثلا ، چوب نمیتواند خودش را به صورت صندلی درآورد ، اگر چه استعداد تبدیل به صندلی را دارد)

4-      بنابراین باید فعلیتی باشد که هرچیزی  را که گذر از قوه به فعل دارد به فعلیت برساند ( درغیر این صورت هیچ چیزی فعلیت نخواهد یافت)

5-      تسلسل قهقرایی بی نهایت از فعلیت بخش ها  غیر ممکن است ( زیرا همۀ زنجیره به  فعلیت نخواهد رسید مگر آنکه  فعلیت بخشی نخستین وجود داشته باشد)

6-      این فعلیت بخشٍ نخستین با علیت غایی ، اشیاء را به فعلیت در می آورد (باجذب اشیاء به جانب خود ، همانگونه که عاشقی توسط معشوق جذب میشود).

7-      یا چهل و هفت تا (براساس قول ائودوکسوس منجم) یا پنجاه و پنج تا ( براساس قول کالیپوس) از این فعلیت محض (محرکهای نامتحرک) وجود دارد.

8-      و نهایتا فقط یک ملکوت و یک خدا وجود دارد ( زیرا فقط اشیاء مادی میتوانند عدداً متفاوت باشد ، زیرا ماده منشأ تفّرد است )

 

چند نکته درباره برهان ارسطو قابل ملاحظه است :

1-      این برهان سؤال از تسلسل بی نهایت علل را مطرح میکند .

2-      این برهان هنوز با مشکل کثرت علل اولی دست به گریبان است.

3-      برخلاف دمیورژ افلاطون ، علت اولای ارسطو علت نهایی ( غایی) است ، ولی دیگر علت فاعلی یا کافی ( همانند علت فاعلی که متفکرین سپس تر مسیحی مطرح کرده اند ) که جهان را به عالم هستی درآورده باشد ، نیست .

4-      محرک نامتحرک ارسطو خدایی متشخص نبوده است و هیچ مشخصه مذهبی در مقام معبودی که او را عبادت کنند نداشته است .

5-      علت اولای ارسطو نامتناهی نیست . در نظر بونانیان فقط هرچه که بدون صورت باشد یا تعریف نشده باشد ، نامتناهی در نظر گرفته میشد . علت اولای ارسطو صورت یا فعلیت محض است. بی صورت بودن یا نامتناهی بودن در متن فلسفه یونانی توهین متافیزیکی به حساب می آمد.  نه نفس جهانی  و دمیورژ افلاطون و نه محرک نامتحرک ارسطو با موجود مطلقاً  کامل ، در اعتقاد دینی مسیحی ، یکی نیست . براهین جهان شناختی یونانیان قبل از ورود به تفکر مسیحی از خداوند ترکیب و گسترش بیشتری یافتند . یکی از این گسترش ها توسط منشاء غیر مسیحی نوافلاطونی افلوطین (قرن سوم بعد از میلاد) به انجام رسیده است . خدای افلاطین  خدای لایُوصَف است که نهایتاً  فقط با تاملی عرفانی و نه با استدلالی عقلانی قابل درک است. اما دیدگاه افلوطین درباره خداوند چندین تاثیر مهم بر خداشناسان سپس تر داشته است :

ü      افلوطین خیر اعلای افلاطون را با خداوند واحد متعالی یکی میگیرد

ü      این خدای واحد مطلقاً کامل ، علت کافی یا علت اولای هر موجودی است .

ü      و این خدا موضوع عبادت و تامل دینی است ، او مبنای دقیقا دینی دارد .

 

میتوان تفکر افلوطین را به شکل زیر خلاصه نمود :

  • موجودات بسیاری وجود دارند ( این واقعیت هم از طریق معرفت حسی و هم از طریق عقلانی دانسته میشود).
  • هرکثرتی مبتنی بر وحدت قبلی است ( چرا که کثرت از وحدت های کوچک ساخته شده است).
  • نهایتاً ، باید وحدت مطلقی که مبنای هرکثرتی است وجود داشته باشد ( این مطلب منطقاً از مقدمه دوم نتیجه میشود )
  • این وحدت مطلق نمیتواند یک موجود باشد ، زیرا :

الف – او منشاء هر موجودی است و منشاء وجود نیازی به وجود ندارد.

ب - او وجود را در دیگران پدید می اورد و نمیتواند واجد چیزی باشد که خود پدید می آورد.

ج – هر موجودی متضمٌن کثرت است ، در حالی که او هیچ کثرتی ندارد .

  • بنابراین ، وحدتی مطلق (احد) ورای موجودات وجود دارد که منشاء هر وجود و کثرتی است .

***

 

برهان برگرفته شده از حقیقت آگوستین

اگر به مسیر رویکردهای مختلف یونانی به خداوند که به افلوطین منجر شد دقت کنیم میتوانیم به راحتی بفهمیم که چرا سنت افلاطونی بسیار بیشتر از سنت ارسطویی بر خداشناسی مسیحی تاثیر گذارده است . آگوستین با چند تغییر جزئی توانسته است عناصر ضروری افلاطون گرایی را به کار بسته و خداشناسی مسیحی خودش را بسط دهد .

آگوستین (354-430) در تشریح دیدگاه خود از خداوند ، برهانی بر اثبات وجود خدا عرضه میدارد که میتواند در قالب پسینی نهاده شود :

1-      حقایقی بی زمان و تغییرناپذیر وجود دارند.

الف – شک مطلق امکان پذیر نیست (ما خود براینکه شک میکنیم وقوف داریم).

ب – میدانیم که وجود داریم و اینکه فکر میکنیم و اینکه 7+3=10 است .

 

2-      حقیقت لا یتغیٌر نمیتواند معلولِ هیچیک از عوامل زیر باشد :

الف – [این حقیقت] نه میتواند معلول اشیاء محسوس باشد (زیرا موجود لایتغیٌر و مستقل نمیتواند معلول موجود متغیٌر و وابسته باشد).

ب – ونه معلول اذهلن متناهی ( زیرا مستقل از اذهان ماست و اذهان ما توسط آن، نظام میپذیرند).

3-      بنابراین ، باید فکری نا متغیر و بی زمان وجود داشته باشد تا علت این حقایق ،لایتغیٌر باشد.

 

استدلال اگوستین را به گونه ای دیگر نیز میتوان مطرح کرد :

1-      حقایق لایتغیٌری که در همۀ انسانها مشترک هستند وجود دارند (همچون حقایق ریاضی ، وجود و فکر)

2-      باید علتی برای این حقایق وجود داشته باشد .

3-      این علت یا همطراز  اذهان ما یا پست تر از آن یا عالی تر از آن است.

4-      این علت نمیتواند همطراز اذهان ما باشد ، زیرا این حقایق  مستقل از اذهان ما هستند و اذهان ما در معرض ِ آنها هستند (حقیقت با اذهان ما رشد نمی یابد ، بلکه ثابت میماند ).

5-      این حقایق نمیتوانند پست تر از اذهان ما باشند ، زیرا اذهان ما در معرضِ آنها هستند .

6-      بنابراین ، این حقایق باید برتر و عالی تر از اذهان بی ثبات ما باشند .

7-      هرچه که برتر از امور تغییرپذیر باشد  تغییر ناپذیر است .

8-      بنابراین ، فکر اعلای نامتغیٌری وجود دارد که منشاء این حقایق لایتغیٌر است .

 

اگوستین عینیٌت حقیقت را با این واقعیت  که انسان های مختلف حقیقت را یکسان می بینید و اینکه انسانها نمی توانند نه در اذهان خودشان و نه در اذهان دیگران علت این حقیقت باشند مورد تأکید قرار داده است . خداوند پروردگاری درونی است که علت وجود حقیقت در ذهن هر انسانی است . پس ، هرگاه انسانی به حقیقت اذعان کند ، او بدین وسیله (تلویحاً ) حقیقت اعلا را (خدا را ) تصدیق نموده است .

***

 

سه برهان جهان شناختی آنسلم

فیلسوف مسیحی بزرگ پس از آگوستین ، آنسلم (1033 – 1119) بود . اگر چه او بخاطر برهان وجودی اش ( در کتاب پروسیلوگیون) مشهور تر است ،  با اینهمه او قبل از آن (در کتاب منولوگیون) سه استدلال پسینی برای وجود خداوند عرضه داشته است .

 

اولین برهان آنسلم بر گرفته از خیر است :

1-     اشیاء خوب وجود دارند .

2-     خوبی آنها یا از خوبی های متعدد متفاوت ناشی شده است یا از یک خوبی .

3-     خوبی این اشیاء نمی تواند از خوبی های متفاوت متعددی ناشی شده باشد ، زیرا در آن صورت دیگر راهی  برای مقایسه خوبی ها نداریم و :

                 أ‌-    همۀ اشیاء هم بطور مساوی و هم مطور نامساوی خوب خواهند بود (که محال است) در صورتی که :

                ب‌-   واقعاً بعضی اشیاء بهتر از دیگران هستند.

 

4-     ینابراین ، همۀ اشیاء خوبی شان را از یک خیر بر میگیرند.

5-     این خیر واحد خیر اعلی است ، زیرا :

                   أ‌-       خیری است که خوبی همۀ خوبی های دیگر از آن ناشی شده است .

                  ب‌-     او خوبی اش را از خودش دارد .

 

برهان دوم آنسلم برگرفته از کمال است :

1-      بعضی موجودات کامل تر از دیگران هستند.

2-      اشیاء نمی توانند کامل تر باشند مگر آنکه موجودی از هر جهت کامل وجود داشته باشد (که بوسیله آن بتوانند مقایسه شوند و به اینکه کامل تر یا ناقص تر از آن هستند مورد قضاوت قرار گیرند).

3-      بنابراین ، باید موجودی واجد حد اعلای کمال وجود داشته باشد .

 

برهان سوم آنسلم  که برهانی برگرفته از وجود است روشن ترین نوع برهان جهان شناختی است :

1-       چیزی وجود دارد (انکار چنین امری به تناقض می انجامد)

2-       هرچه وجود داشته باشد ، یا بواسطه چیزی وجود یافته یا به واسطه عدم  هستی مند شده است.

3-       هیچ چیز نمیتواند توسط عدم به عالم هستی درآمده باشد (فقط از عدم ، عدم صادر میشود)

4-       این چیزی که توسط آن شیء اول وجود یافته است یا واحد است یا کثیر .

5-       اگر کثیر باشد ، آنها یا :

                   أ‌-         متقابلا به هم وابسته اند .

                 ب‌-       یا همه برای وجود داشتنشان به یک چیز وابسته اند.

 

6-       آنها نمی توانند برای وجودشان متقابلاً به هم وابسته باشند ، زیرا چیزی نمیتواند توسط موجودی به عالم هستی درآید که خود هستی را به او بخشیده است .

7-       بنابراین ، باید موجود واحدی وجود داشته باشد که توسط ان همۀ دیگر موجودات هستی یافته باشند .

8-       این موجود واحد باید توسط خودش هستی یافته باشد (چرا که هرچیز دیگری توسط او هستی یافته است)

9-       هرچه توسط خودش وجود یافته باشد ، در برترین درجه کمال نسبت به دیگر موجودات است .

10-   بنابراین ، موجود کامل متعالی ای وجود دارد که در برترین درجه کمال وجودی است.

 

این براهین خداشناسانه مسیحی حداقل مرکًب از سه عنصر هستند :

الف – علیت فاعلی مأخوذ از برهان افلاطون در تیمائوس.

ب – یکی بودن این خدا و خیر ، که در کتاب جمهوری افلاطون به عنوان موجودِ کاملِ برتر از آن یاد شده است.

ج – مفهوم یهودی مسیحی از خدا به عنوان علت هستی ِ (نه فقط صور هستی) هر چیزی که وجود دارد.

***

 

برهان واجب الوجود فارابی

فیلسوفان مسلمان و یهودی ِ قرون وسطی تاثیر عمیقی بر صور مسیحیِ سپس ترِ برهان جهان شناختی داشته اند. متفکر و فیلسوف مسلمان ، فارابی ، محور براهین مدرسی پس از خود را با تمایز بین ماهیت و وجود ندارک دید . ارسطو تمایزی منطقی بین آنچه یک شیء است با اینکه او هست [بین ماهو و هو موجود] قائل شد . اما فارابی این مطلب را به عنوان علامت تمایز واقعی بین ماهیت شیء مخلوق و وجودش در نظر گرفت. در این تمایز واقعی ، برهانی برای وجود خداوند متضًمن است که میتوان آن را در قالب زیر عرضه کرد :

1-      اشیایی وجود دارند که ماهیتشان متمایز از وجودشان است (و ممکن الوجود نامیده میشوند ، یعنی میتوانند حتی اگرچه وجود داشته باشند معدوم نیز تصور شوند)

2-      این موجودات فقط به طور عارضی واجد وجود هستند (یعنی وجود داشتن بخشی از ماهیتشان نیست ، منطقاً امکان عدم وجود آنها هست).

3-      هرچه که وجود را بطور عارضی واجد باشد (نه ذاتی) باید وجودش را از دیگری اخذ کرده باشد (چون وجود ، ذاتی آن نیست ؛ باید چیزی داشته باشد تا علت وجود او گردد)

4-      تسلسل بی نهایتی از علل وجود نمیتواند وجود داشته باشد (زیرا ، چون وجود همۀ ممکنات از دیگری اخذ شده است باید نهایتا علتی باشد که وجود ار ان اخذ شده باشد).

5-      بنابراین ، باید علت اولایی برای وجود باشد که ماهیت و وجودش یکی باشند (یعنی کسی که واجب الوجود است و صرف ممکن الوجود نیست)، زیرا علت اولی نمیتواند صرف ممکن الوجود باشد (که ماهیتش وجود داشتن نیست) ، برای اینکه هیچ ممکن الوجودی نمیتواند وجود خودش را تبیین کند .

بطور خلاصه، اگر موجوداتی وجود داشته باشند که ماهیتان وجود نباشد پس باید وجودی باشد که ماهیتش وجود داشتن است ، زیرا ممکنات ممکن نیستند مگر انکه واجب الوجودی موجود باشد . موجوداتی که هستی شان مأخوذ باشد نمیتوانند وجود داشته باشند مگر آنکه وجود اعلائی باشد که این وجود از آن اخذ شده باشد . چون یک موجود وقتی که برای وجود خودش به دیگری وابسته است نمیتواند وجودش را به دیگری اعطا کند ، باید موجود اولی که وجودش ماخوذ دیگری نباشد اما وجود را به سایر موجودات عطا میکند وجود داشته باشد.

***

 

برهان علت اولای بوعلی سینا

به تبعیت از فارابی ، بوعلی برهان جهان شناختی مشابهی را در چهارچوب بندی کرد که توسط علماءِ پس از او به  صورت های متعددی در قالب های مشابهی مطرح شد . استدلال بوعلی چیزی شبیه این بود :

1-         ممکن الوجود ها وجود دارند(یعنی ، اشیائی که حادث بوده اند علتی آنها را به وجود آورده است و به گونه ای دیگر ، یعنی مبتنی برخود ، وجود نیافته اند) .

2-         همه ممکن الوجودها علتی برای وجودشان یافت میشود (چون انها خود وجود خویش را تبیین نمیکنند).

3-         اما تسلسل بی نهایتی از علل وجود ، نمیتواند وجود داشته باشد.

                   أ‌-         تسلسل بی نهایتی از علل وجود ، نمی تواند باشد ؛ زیرا علت وجود باید با معلولش همزمان باشد ( اگر مبنائی علّی برای این زنجیره نمی بود دیگر هیچ چیزی وجود نمی داشت تا معلول واقع شود).

                 ب‌-       اما تسلسل بی نهایتی از علل وجود ، نمی تواند باشد ؛ زیرا علت وجود باید با معلولش همزمان باشد ( اگر مبنائی علّی برای این زنجیره نمی بود دیگر هیچ چیزی وجود نمی داشت تا معلول واقع شود).

 

4-         بنابراین ، باید علت اولای برای همه موجودات ممکن باشد (یعنی برای همۀ موجوداتی که پابه عرصه هستی گذاشته اند).

5-         این علت اولی باید واجب الوجود باشد ، زیرا هر آنچه علت همه ممکنات است نمیتواند خودش ممکن الوجود باشد . او باید واجب الوجود باشد.

بوعلی با اقتباس از مقدماتی نوافلاطونی وکیهان شناسی ده فلکی ، برهانش را گسترش داد تا اثبات کند که این علت وجوبی اولی ، همۀ زنجیره عقول و ده فلکی را که توسط آن عقول اداره میدند، خلق کرده است.

 

6-         آنچه بالضروره واحد باشد میتواند بی واسطه فقط یک معلول داشته باشد (که عقل نامیده میشود).[الواحد لایصدر عنه الاالواحد]

7-         اندیشیدن آفریدن است و خداوند بالضروره می اندیشد ؛بنابراین او واجب الوجود است.

8-         بنابراین ، فیضی ضروری از جانب خداوند ؛ یعنی ، عقول عشره (ملائک) ، وجود دارد ، عقولی که افلاک مختلف عالم را تحت تدبیر خویش دارند و آخرین آنها (که عقل فعّال نامیده میشود) عناصر چهاگانه عالم را صورت می دهد و توسط آن ذهن انسانی (عقل امکانی) از هر حقیقتی آگاه میشود.

پس خدای بوعلی واجب الوجودی بود که از زنجیره نیروی خلاقۀ عقول عشره با ضرورت مطلق صادر میشد.

 

فیلسوف شهیر یهودی موسی بن میمون (1135 -1204) برچهاچوب مسیحی برهان جهان شناختی چندی زودتر تقدم جسته است . او استدلالی برای اثبات محرکی اول ، علتی اولی و وجودی واجب عرضه داشته است ( شبیه سه برهان اول آکوئیناس) . او تاکید می ورزد که «من هستم» که در عهد عتیق مطرح شده است (Exod.3:14) به معنای «وجود مطلق است » می باشد و اینکه خداوند به تنهایی وجود را به طور مطلق و ضروری واجد است. همه مخلوقات وجود را فقط به صورت «عرضی» که علت آنها بر ماهیتشان عارض کرده است واجد هستند.

***

 

توماس آکوئیناس

پنج طریق برای اثبات وجود خداوند

 با این تفاصیل میتوان مشاهده کرد که چرا آکوئیناس( قرن سیزدهم) که « پنج طریق» مشهور خویش را طرح ریزی کرد ، براهینی در قالب کاملاً جدید انشاء نکرد . بوعلی و فارابی دو استدلال اول را قبلاً مطرح کرده بودند . موسی بن میمون قبل از او سه برهان اول را عرضه داشته بود . آنسلم برهان کمالی شبیه چهارمین برهان او مطرح کرده بود . پنجمین استدلال آکوئیناس بیشتر شبیه برهان  اتقان صنع است که افرادی چوی «تی یری اعل شارتر»( فیلسوف مدرسی قرن دوازدهم فرانسوی است) و ویلیام اهل کُنش (فیلسوف فرانسوی قرن دوازدهم افلاطونی است) با جرح و تعدیل برهانی که افلاطون در تیمائوس مطرح کرده است ، عرضه داشته اند . یقیناً ، آکوئیناس براهین را در محتوای فلسفه خودش بیان کرده است ، که ارسطویی تر از اغلب اسلاف مسیحی اش است . چهار برهان آکوئیناس را می توان به صورت ذیل خلاصه کرد :

 

1- برهان برگفته شده از حرکت :

          أ‌-          اشیاء حرکت دارند (حرکت روشن ترین صورت تغییر است)

        ب‌-        حرکت،گذری از قوه به فعل است (یعنی از قوه داشتن به فعلیت).

        ت‌-        هیچ چیز از قوه به فعل گذر ندارد مگر توسط چیزی که بالفعل است (زیرا غیرممکن است که یک قوه خود را به فعلیت دراورد).

        ث‌-        نمیتواند تسلسل بی نهایتی از فعلیت بخش ها یا محرک ها وجود داشته باشد ،(زیرا هر حرکت بعدی برای حرکتش مبتنی بر محرک های قبلی است).

         ج‌-         بنابراین ، باید محرک نامتحرک اولی باشد ( فعلیتی یا فعلیت بخشی محض بدون قوه ای که به فعلیّت نرسیده باشد).

 

2- برهان برگرفته شده از علیت فاعلی :

          أ‌-          علل فاعلی ای درجهان وجود دارند (که معلول ها را به وجود می آورند).

        ب‌-        هیچ چیز نمیتواند علت فاعلی خودش باشد(زییرا برای آنکه علت خود گردد باید مقدم برخویش باشد).

        ت‌-        نمیتواند تسلسل بی نهایتی از علل فاعلی (که ضرورتاً به هم ارتباط داشته باشد) وجود داشته باشد ، زیرا اگر علت اولائی براین زنجیره نباشد هیچ علیتی در زنجیره برقرار نخواهد شد.

        ث‌-        بنابراین، یک علت فاعلیِ اولای نامعلول برای هر علیت فاعلی ای در جهان وجود داشته باشد .

         ج‌-         هرکس به این علت اولی خدا نام مینهد.

 

3- برهان برگرفته شده از امکان و وجوب :

          أ‌-          موجوداتی وجود دارند که پا به عرصه هستی میگذارند یا به دیار عدم میشتابند(ممکن الوجودها).

        ب‌-        اما همه موجودات نمیتوانند ممکن الوجود باشند، زیرا آنچه پا به عالم هستی میگذارد فقط توسط چیزی که قبلاً وجود داشته است وجود می یابد (عدم نمی تواند علت چیزی گردد).

        ت‌-        بنابراین، باید موجودی که وجودش واجب باشد (یعنی موجودی که هیچگاه حادث نبوده است و هرگز از هستی باز نمی ایستد) موجود باشد.

        ث‌-        نمیتوانیم تسلسل بی نهایتی از واجب الوجودها داشته باشیم که هریک از آنها وجوب بالغیرش را مبتنی بر دیگری باشد ، زیرا :

•       تسلسل بی نهایتی از علل وابسته ، غیر ممکن است (به برهان دون نگاه کنید)

•      واجب الوجود نمیتواند موجودی وابسته باشد .

 

         ج‌-         بنابراین باید وجود اولی که وجوب بنفسه داشته باشد و( نه اینکه برای برای وجودش وابسته باشد) موجود باشد.

4- برهان برگرفته شده از درجات (کمال) در اشیاء :

          أ‌-          در میان موجودات درجات مختلف کمال وجود دارد (بعضی کامل تر از بقیه هستند).

        ب‌-        اما اشیاء نمیتوانند بیشتر یا کمتر کامل باشند، مگر آنکه کمال تامی وجود داشته باشد.

        ت‌-        هرچه کامل تر باشد علت چیزی که کمتر از کامل است خواهد بود(برتر علت پست تر است)

        ث‌-        پس باید موجود کاملی که علت کمالات موجودات کمتر کامل است وجود داشته باشد.

         ج‌-         چنین موجودی را خدا می نامیم.

 

به نظر می رسد همه این براهین در یک قالب بنیادی ریخته شده اند که فقط نقاط شروع متفاوتی دارند. هر برهان با خصوصیتی از وجود آغاز میگردد(تغییر ، علیت ، امکان و کمال) و سپس استدلالی بر علت اولی میشود ، شبیه این استدلال :

              1-        موجود وابسته وجود دارد.

              2-        همۀ موجودات وابسته باید علتی برای وجود وابسته شان داشته باشند.

              3-        تسلسل بینهایتی از علل وجوداً وابسته ، غیر ممکن است.

              4-        پس ، باید علت نامعلول اولی برای وجود هر موجود وابسته ای وجود داشته باشد.

              5-        این موجود مستقل با « من هستم » کتاب مقدس یکی است. (اشاره ضمنی به اینکه داشتن بیش از یک موجود مطلقاً ضروری و مستقل که هرچیز دیگر براساس او و به خاطر وجود او هستی دارد غیر ممکن است)

***

 

دون اسکاتس : برهانی برگرفته از حدوث

دون اسکاتس (متافیزیکدان فرانسیسکن اسکاتلندی و الهیدان فلسفی قرن سیزدهم است) برهان جهان شناختی آکوئیناس را به دو صورت  اصلاح کرد. اول اینکه ، او با حدوث موجود ، و نه با موجودات حادث ، آغاز کرد. ثانیاً ، او عدم امکان تسلسل بی نهایت علل وابسته را در برهان تفصیل داد. قالب کامل اسکاتس به شکل ذیل است :

 

1-         بعضی موجودات حادث اند (یعنی بعضی موجودات به عالم هستی درآمده اند)

                   أ‌-         این مطلب به تجربه دانسته شده است (یا با مشاهده موجوداتی که حادث بوده اند) ولی :

                 ب‌-       مستقل از تجربه نیز صحت دارد (یعنی درباره موجوداتی که وجود ندارد نیز صحیح است).

                 ت‌-       حتی اگر خداوند اراده خلقت هیچ چیز را نکرده بود بازهم این موضوع صحیح بود.

 

2-         هرچه که حادث شده باشد یا :

                   أ‌-         توسط خودش (بنفسه)

                 ب‌-       یا توسط عدم

                 ت‌-       یا توسط چیزی دیگر حدوث یافته است.

 

3-         اما هیچ موجودی نمیتواند علت حدوث خودش باشد (این موجود برای اینکه علت وجود خودش گردد ، باید وجودی مقدم بر وجودش داشته باشد ، که غیر ممکن است).

4-         همچنین چیزی نمیتواند معلول عدم باشد (این هم تناقض است)

5-         بنابراین ، موجود ، فقط توسط موجودی که مُحَدث است قابلیت حدوث یافته است (فقط موجودات میتوانند موجودات را حادث سازند).

6-         نمیتوان تسلسل بی نهایتی از موجودات حادث فرض کرد که هرکدام علت حدوث وجود بعدی باشند ، زیرا :

                   أ‌-         این زنجیره ای از علل بالذات وابسته  است ، نه علل بالعرض وابسته.

1)         علت اولیه کاملتر از علت ثانویه است.

2)         وعلت ثانویه برای علیتش مبتنی بر علت اولیه است.

3)         وعلت باید به طور همزمان با معلول حضور داشته باشد.

ب- زنجیره بی نهایتی از علل ذاتاً مرتبط غیر ممکن است ، زیرا :

1)       اگر کل زنجیره برای علیتش وابسته باشد (هر علتی به علتی قبلی وابسته است) آنگاه باید چیزی ورای زنجیره باشد تا موجب علیت در زنجیره گردد.

2)       اگر زنجیره بی نهایت بخواهد علت این معلول باشد ، آنگاه باید تعداد نامتناهی از علل همزمان باشد تا علت وجود یک معلول ِ تنها گردند و این غیر ممکن است ( نمی تواند تعداد نامتناهیً بالفعلی از علل در یک زنجیره باشد ، زیرا همیشه چنین امکانی وجود دارد که یکی بیشتر به هر عددی افزوده شود).

3)       هرجا علل ماتقدمی باشد باید علت اولیه ای نیز باشد (یک علت نزدیکتر به ابتداء زنجیره نیست مگر آنکه ابتدایی باشد تا به ان نزدیکتر گردد).

4)       علل برتر ، کامل تر از علل پایین تر هستند ، و این مستلزم علتی در حد اعلا کامل است تا در راس تمام ِ عللِ کمتر کامل ِ دیگر قرار گیرد.

5)       تسلسل بی نهایت ِ علل مستلزم عدم کمال است (زیرا هر علتی توانایی تبیینِ علل گذشته را ندارد). اما زنجیره ناکامل مستلزم چیزی کامل ورای زنجیره است تا مبنائی برای وجود ناکاملش باشد.

 

 

7-         بنابراین ، باید یک علت مٌحدثه اولی برای همۀ موجودات حادث وجود داشته باشد.

8-         علت اولای هر موجود حادثی باید واحد باشد ، زیرا :

          أ‌-           چنین علتی از لحاظ علم کامل است و نمی تواند دو موجودی که همه چیز را به طور کامل بداند وجود داشته باشد (مثلاً ، یکی به ذات خویش کامل تر از دیگری علم داشته باشد ).

        ب‌-         او در اراده نیز کامل است ؛ پس او از هر چیز دیگری به خود بیشتر عشق میورزد (که به معنای این است که نامتناهی دیگر باید به طور کمتر کامل معشوق واقع شود).

        ت‌-         او به طور نامتناهی خیر است و از چنین موجودی نمیتوان دو تا تصّور کرد ، زیرا در آن صورت بیش از یک خیر نامتناهی خواهد بود و این غیر ممکن است ، زیرا چیزی بیش از بیشترین نمی تواند وجود داشته باشد.

        ث‌-        او در قدرت نیر نامتناهی است . اگر دو موجود با قدرت نامتناهی وجود داشته باشد این به معنای این است که دو علت اولیه فاعلی برای یک معلول وجود داشته باشد و این غیر ممکن است ، زیرا دو علتی که هریک همۀ کار علیت را به انجام برسانند نمیتوانند وجود داشته باشند.

         ج‌-         چیزی که مطلقاً نامتناهی است نمی تواند در کمال مسبوق واقع شود ، زیرا نمیتواند چیزی کامل تر از موجود در حد اعلای کمال ، وجود داشته باشد.

         ح‌-          دو واجب الوجود نمی تواند وجود داشته باشد ، زیرا برای انکه این دو از هم متمایز شوند ، یکی باید واجد کمالی باشد که دیگری فاقد ان است (اگر هیچ تفاوت واقعی وجود نداشته باشد ، در آن صورت دیگر واقعاً با هم متفاوت نخواهند بود). اما هرچه که یک واجب الوجود داراست باید دیگری هم بطور ضروری آن را داشته باشد . پس آنکه فاقد چیزی است که دیگری بالضروره دارد دیگر واجب الوجود نخواهد بود.

         خ‌-         نمی توان قدرت  مطلق را در دو چیز فرض کرد ، زیرا در آن صورت :

1)       یکی از آن ها میتواند آنچه را دیگری اراده کرده است تا آن را از روی قدرت فراگیرش انجام دهد مانع شود.

2)       حتی اگر انها موافقت کنند که منعی برای یکدیگر ایجاد نکنند ، باز هم ناسازگار خواهد بود ، زیرا هریک ، یک علت فاعلی ِ اولیه ( و مستقیم) هر موجود مفروضی که بر وجودش توافق کرده اند خواهد بود . اما علت قادر مطلق باید علت فاعلی اولیه (و مستقیم ) آنچه که اراده ان را میکند ، باشد (آن علت که با توافق بر ایجاد معلول ، چیزی را به وجود می آورد و مستقیماً نیز اراده وجود ان را نمیکند فقط علت غیر مستقیم خواهد بود و در نتیجه علت مستقیم (قاد مطلق) معلول نخواهد گردید )

 
  POWERED BY BLOGFA.COM