تبليغاتX
حقیقت - اشکالات اکام و هیوم و کانت و بیان مجدد تیلور
 
.....
 

اشکالات و قیود اُکام دربرهان جهان شناختی

 

 ایرادهایی که به برهان جهان شناختی گرفته شده است با تشکیک هیوم و کانت آغاز نشده است . ویلیام اُکام (فیلسوف مدرسی انگلیس قرن چهاردهم و مشهور به پدر نومینالیسم است) حداقل سه پرسش جدّی در برهان جهان شناختی مطرح کرده است :

       1-    اولا ، او منکر این است که زنجیره نامتناهی از علل ِ ذاتاً مرتبط  غیر ممکن است . او استدلال می آورد که علل ضرورتاً مرتبط ، میتوانند (مانند پدر که عامل تولد پسر است ) علل همزمان نباشند . آنها  میتوانند علل موجده باشند نه  علل مُبقیه . (یعنی تسلسل مُحدثه زمانی محال نیست ، ولی تسلسل علیه مُبقیه محال است). پدر علت مستمر وجود پسر نیست . اُکام استدلال می آورد که فقط اگر « همزمانی علت مُبقیۀ اینجائی و اکنونی » به مفهوم زنجیره ضرورتاً مرتبط از علل افزوده گردد باعث خواهد شد که تسلسل بی نهایت ، غیرممکن گردد . زیرا اگر اذعان کنیم که الان هیچ علت اولائی برای آنچه دقیقاً همین الان در هستی باقی است وجود ندارد ، دچار تناقض میشویم . پس برهان جهان شناختی فقط وقتی که به چیزی  که فعلاً وجود دارد اشاره داشته باشد ، اعتبار خواهد داشت و نه برای هر خلقت ابتدایی.

       2-    گذشته از این ، اُکام معرفت خویش را به علل فاعلی بر تجربه مبتنی ساخته است . علیت این گونه تعریف میشود « آنچه وجود یا حضورش تابع چیز دیگر باشد».

       3-    این تمایز بر انتقاد هیوم پیشی جسته  است که در تجربه  هیچ مبنایی برای ارتباطی ضروری بین علت و معلول وجود ندارد . در حالی که گریزناپذیری نتیجۀ برهان جهان شناختی مبتنی بر ضروری بودنِ ارتباط بین علت و معلول است . پس ، اکام قبلاً  تیغ خود را بر هسته مرکزی برهان جهان شناختی فرود آورده بود . به علاوه ، او معتقد بود که کسی نمی تواند اثبات کند که فقط یک خدا به معنی مطلق برای جهان وجود دارد . فقط اگر وحدت به معنای (کاملترین ) موجودی که بالفعل وجود دارد اخذ شود در آن صورت میتوان گفت وحدت خداوند به اثبات رسیده است . اما ، اگر همان گونه  که خداشناسان مسیحی تاکید میکنند ، وحدت خدا به « کاملترین » موجود ممکن ، اشاره داشته باشد ، در آن صورت وحدت خدا نمی تواند به این معنا به اثبات برسد ، زیرا :

                   أ‌-         قضیه « خدا وجود دارد» قضیه بدیهی نیست (زیرا قضیه ای است که بسیاری در آن شک دارند ، در حالی که در قضیۀ بدیهی نمی توان شک کرد ).

                 ب‌-       همچنین نمیتوان به وحدت مطلق خدا از طریق سایر قضایائی که امکان دارد مورد شک واقع شوند  رسید.

                 ت‌-       همچنین با تجربه نمی توان بدان معرفت یافت ، زیرا تجربه فقط یکی بودنِ بالفعل را و نه یکی بودن ِ ممکن را به اثبات می رساند.

بنابراین ، هیچ راهی برای اثبات اینکه خدا مطلقاً واحد است وجود ندارد.

 

 

اثبات پسینی وجود خدا توسط دکارت

دکارت همچون سلفش آنسلم و همانند خلفش لایب نیتس برهان خداشناسانه ماتأخّری را عرضه داشته است . اما این برهان با قطعیت برداشت حواس از جهان خارجی ، آغاز نگردیده است . بر عکس ، این برهان با عدم قطعیت ذهنی فرد و شک شروع شده است . اثبات دکارت به طور خلاصه شبیه ذیل است :

       4-    من در حال شک کردن هستم ( وهرچه بیشتر شک کنم ، بیشتر یقین خواهم داشت که در حال شک کردن هستم ).

       5-    اگر درحال شک کردن باشم ؛ یعنی ، درحال فکر کردن هستم (زیرا شک کردن صورتی از فکر کردن است )

       6-    اما شک صورت ناقصی از فکر کردن است (شک فاقد یقین است).

       7-    ولی اگر من ناقص را بشناسم ، در آنصورت باید از کامل آگاهی داشته باشم (زیرا کسی نمیتواند اذعان کند چیزی ناکامل یا غیر کامل است مگر آنکه کامل را که چنین نیست بشناسد).

       8-    اما ذهن ناقص من نمیتواند علت تصور کمالی باشد که من واجد ان هستم (وبه وسیله ان اذعان دارم اشیاء ناقص هستند).

       9-    فقط یک ذهن کامل باید وجود داشته باشد تا علت این تصور کامل ، شود.

     10-  بنابراین ، یک ذهن کامل باید وجود داشته باشد تا علت این تصور کمال شود .

 

لایب نیتس : برهانی برگرفته از دلیل کافی

موثرترین صورت برهان جهان شناختی در دوران جدید از نظریات عقل گرای (راسیونالیست) آلمانی  گوتفرید لایب نیتس (1716-1646) ناشی میشود . برهانی که او برای اثبات وجود خداوند ندوین کرده است بدین صورت بیان شده است :

1-      کل جهان (مورد مشاهده) درحال تغییر است.

2-      هرچه تغییر کند فاقد دلیلی فی نفسه برای وجود خودش است .

3-      دلیلی کافی برای هر چیز باید وجود داشته باشد ، یا در خودش یا در ورایش .

4-      بنابراین ، باید علتی ورای این جهان برای توجیه وجودش ، وجود داشته باشد.

5-      این دلیل یا دلیل کافی خویش است یا جهتی ورای خود دارد.

6-      تسلسل بی نهایتی از جهات کافی نمی تواند وجود داشته باشد (زیرا ناتوانی از رسیدن به یک تبیین ، خود یک تبیین نیست . ولی بالاخره باید یک تبیین وجود داشته باشد ).

7-      بنابراین ، باید علت اولائی برای جهان وجود داشته باشد ؛ علت اولائی که هیچ دلیلی ورایش ندارد و خود علت کافی است (یعنی علت کافی در خودش است و نه در ورایش )

***

 

این برهان تحت نفوذ پیرو راستین لایب نیتس ، کریستین ولف (1679-1754) نمونه و الگویی برای برهان جهان شناختی در دنیای جدید گردید . ولف برهان را با کمی تغییر چنین بیان کرد :

1-      نفس انسانی وجود دارد (یعنی ما وجود داریم).

2-      هیچ چیزی بدون دلیل کافی بر آن که چرا به جای آنکه وجود نداشته باشد وجود دارد ، به عالم هستی در نمی آید.

3-      دلیل وجود ما باید یا در خودمان باشد یا در دیگری که مغایر با ماست.

4-      دلیل وجود ما در خودمان نیست (عدم وجود ما قابل تصور است).

5-      بنابراین ، دلیل وجود ما باید خارج از خودمان باشد.

6-      هیچ چیز نمیتواند دلیل کافی وجود ما واقع شود تا زمانی که به وجود برسد که دلیل وجود خودش را در خودش داشته باشد (اگر چنین نباشد ، باز باید یک دلیل کافی برای آن وجود در ورای خودش موجود باشد).

7-      موجودی که در خودش جهت برای وجود خودش داشته باشد ، واجب الوجود است .

8-      بنابراین ، باید واجب الوجودی ورای ما وجود داشته باشد که دلیل کافی وجود ما باشد (اگر واجب الوجودی ورای ما نباشد ، ما خود واجب الوجودهائی خواهیم بود که جهت وجود خودمان را در خودمان واجد هستیم).

9-      عدم وجود برای واجب الوجود منطقاً غیرممکن است (وجود فی نفسه یا aseity بالضروره از ذات واجب الوجود نتیجه میشود).

10-  این واجب الوجود با خدای ِ موجودِ فی نفسه که در کتاب مقدس آمده است یکی است.

 

قبل از آنکه به انتقادها و سپس چهارچوب ها و بیان مجدد برهان جهانشناختی بپردازیم ، چند نکته در مورد چهارچوبِ لایب نیتس – ولفی از برهان جهان شناختی قابل ذکر است :

الف – این برهان به سختی بر اصل دلیل کافی مبتنی است ، اصلی که معمولاً به عنوان اصل تحلیلی بدیهی از آن دفاع می وشود.

ب – برهان با اینکه صورتی پسینی دارد ولی وجودی نیست . این برهان با وجود چیزی آغاز می شود اما پس از آن  به نتیجهمورد نظرش با یقین منطقی میرسد ؛ یقینی که از ذات مفهوم واجب الوجود ناشی شده است. خلاصه آنکه ، ضرورت ادعائی ِ نتیجه ، مبتنیبر یقینی تصوری و نه یقین بالفعل (وجودی) است. این دقیقاً همان نکته ای است که انتقادهای جدید علیه برهان جهان شناختی با ان آغاز میشوند . حتی فیلسوفان مدرسی نیز به شدت تحت تاثیر این استدلال بوده اند ؛ و چهارچوب بندی های مجدّدِ انها از برهان جهان شناختی ِ آکوئیناس نیز در معرض این گونه انتقادها ست.

***

اشکالات و انتفاد های شک گرایانه هیوم از برهان جهان شناختی

 

  شکّاک اسکاتلندی ، دیوید هیوم ( 1776-1711) ، اغلب انتقادهای زیربنائی به برهان جهان شناختی را که توسط دیگران در قالبی جالب تر دوباره مطرح شده است پایه گذاری کرده است . هیوم حداقل هشت ایراد زیر را مطرح کرده است .

1-         از معلول های متناهی ، علتی متناهی نتیجه میشود . علت لازم با معلول سنخیت داشته باشد . و چون معلول (جهان) متناهی است ، انسان لازم است فقط علتی را که تناسب کافی با معلول داشته باشد در نظر بگیرد تا تبیینی معلول باشد . پس در بهترین شرایط ، چیزی که از برهان جهان شناختی نتیجه میشود خدایی محدود است .

2-         هیچ قضیه ای درباره وجود ، نمیتواند منطقأ ضروری باشد . همیشه متضاد هر قضیه ای که درباره تجربه گفته شود منطقاً امکان دارد . اما اگر منطقاً چنین امکانی باشد که هرچه با تجربه  معلوم می گردد بتواند به گونه ای دیگر نیز باشد ، در آن صورت عقلاً گریز ناپذیر نیست به همان گونه ای باشد که هست . نتیجه میشود که هیچ چیزی که مبتنی بر تجربه است استدلال منطقی را بر نمی تابد.

3-         کلماات « واجب الوجود» معنای سازگاری ندارد . همیشه تصور هر چیزی حتی خدا به عنوان ناموجود ممکن است . و هرچه امکان عدم وجودش باشد لزومی به وجود آن نیست . بدین معنا که ، اگر عدم چیزی ممکن باشد ، وجودش ضروری نخواهد بود . پس ، معنی ندارد از چیزی به عنوان موجود ِ منطقاً ضروری سخن گوییم .

4-         اگر « واجب الوجود » فقط به معنای  « نابود نشدنی » باشد ، در آن صورت ممکن است خود عالم واجب الوجود باشد . اگر جهان نتواند به معنای نابود نشدنی باشد پس خدا نیز نمیتواند نابود نشدنی باشد . بنابراین ، یا جهان واجب الوجود است یا خدا نابود ناشدنی نیست .

5-         زنجیره بی نهایت امکان دارد . زنجیره ازلی نمیتواند علتی داشته باشد ؛ زیرا علت ، مستلزم ِ تقدم زمانی است . اما هیچ چیز نمی تواند در زمان ، مقدم بر زنجیره ازلی باشد. بنابراین زنجیره ازلی امکان دارد .

6-         هیچ راهی برای برقراری اصل علیت نیست . تجربه برای ما ارتباط ضروری را که برای برقراری ارتباط علت / معلول لازم است فراهم نمی سازد . حوادث پی در پی می آیند ولی هیچ گاه با هم مرتبط نیستند . فقط پس از تعاقب مداوم (عادتی) ، ذهن فرض می گیرد که یک ارتباط علت / معلول وجود دارد . پس ، علیت براساس عادت ساخته شده است . ما آگاهی می یابیم که (ب) پس از (الف) اتفاق می افتد نه بخاطر (الف) . خورشید پس از آنکه خروس بانگ می زند طلوع میکند نه بخاطر بانگ خروس . برهان جهان شناختی دچار مغالطه توهم علیت به خاطر تعاقب است .

7-         جهان به عنوان یک کلّ ، نیازی به علّت ندارد ، فقط اجزاء چنین هستند . جهان به عنوان یک کلّ طالب علتی نیست ، فقط اجزا نیازمند علت هستند . کلّ خود اجزا را تبیین میکند . اصل دلیل کافی ، فقط در مورد اجزاء درونی عالم کاربرد دارد  و نه درباره عالم به عنوان یک کل ؛ اجزاء ممکن هستند و کل واجب است . و کل جهان ممکن است فقط به معنایی بالعرض و ریاضی واجب باشد ، همانگونه  که برای داشتن نتیجه قابل تقسیم بر 9 همیشه باید اعدادی با مجموع قابل تقسیم بر 9 بکار  برد (مثلاً 41*9 = 369 و 18= 9+6+ 3 یا 9*2 ).

8-         براهین خداشناسی فقط آنهایی را که علاقمند به مطلق اندیشی هستند قانع میکند . فقط آنهایی که « سَری متافیزیکی » دارند با براهین خداشناسی قانع میشوند . اغلب مردم آنقدر  عملی فکر میکنند که با اینگونه تعقل مطلق وارد میدان نشوند . حتی براهینی که آغازشان در تجربه است بزودی انسان را در آسمان کم عمق عالم نظری محض و متقاعد نکردنی ، غوطه ور میگرداند .

 

لاادری گری کانت در استدلال خداشناسی

عطش شکاکیت هیوم با قوانین لاادری گرانه کانت دنبال شد. مجموعۀ حمله هردوی آنها به اثبات های خداشناسانه توسط بسیاری از اندیشه های جدید از زمان انها قطعی تلقی شده است . حداقل هفت انتقاد به برهان جهان شناختی در نوشته های کانت وجود دارد ( بعضی به موازات انتقادهای هیوم هستند وانها را نیز در بر می گیرند) .

1-      برهان جهان شناختی مبتنی بر برهان نامعتبر وجودی است . به منظور کسب نتیحه ای منطقاً ضروری ، برهان جهان شناختی محدوده تجربه را که با ان آغاز شده بود رها ساخته است و مفهوم واجب الوجود را [از محدوده ای غیر از تجربه] به عاریت اخذ کرده است . بدون این پرش از ما تأخر به ما تقدّم ، برهان جهان شناختی نمی تواند وظیفه خویش را به انجام رساند . پرش ضروری است  ولی اعتباری ندارد . هیچ راهی وجود ندارد تا بتوان نشان داد که به نتیجه واجب الوجود رسیدن ( چیزی که منطقاً نمی تواند نباشد ) منطقا ً ضروری است ، مگر آنکه انسان تجربه  را رها ساخته و به محدوده عالم نظری محض قدم گذارد .

2-      گزاره های وجودی ضروری نیستند. نتیجه برهان جهان شناختی ناظر به این است که  این نتیجه عبارتی وجوداً ضروری است . اما ضرورت یکی از خصوصیات فکر است نه وجود . فقط قضایا ضروری هستند ، نه اشیاء یا موجودات . تنها ضرورتی که واقعاً هست در قلمرو منطقی و نه وجودی قرار دارد .

3-      یک علت نومنی ( مربوط به عالم وجود خارجی ) نمی تواند از معلولی فنومنی ( مربوط به عالم ذهن و پدیدار ) به دست آید . برهان جهان شناختی به طور غیر مجاز فرض میگیرد که انسان می تواند از یک معلول واقع در محدوده  پدیدار (فنومنی) گذر کرده و علتی واقع در محدود واقعیت (نومنی) نتیجه گیرد . شیء در نظر من همان شیء فی نفسه نیست . هیج کس نمی داند واقعیت چیست ( جز آنکه چیزی است که هست ) . علت مقوله ای از ذهن است که بر واقعیت تحمیل شده است نه چیزی که تشکیل دهنده واقعیت است . هر ضرورتی که ارتباط علّی دارد  توسط ذهن ساخته شده است و در واقعیت یافت نمی شود.

4-      آنچه منطقاً ضروری باشد وجوداً نیز  ضروری نخواهد بود . در تعقیب انتقاد قبلی ایراد دیگری رخ می نماید و آن اینکه آنچه عقلاً گریز ناپذیر باشد ضرورتاً  واقعی نخواهد بود . ممکن است ضرورت داشته باشد دوباره  چیزی بدین عنوان که به گونه ای خاص است بیندیشیم ،  در حالی که بالفعل آنگونه نباشد . پس حتی موجود منطقاً ضروری ، معلوم نیست بالضروره موجود باشد.

5-      برهان جهان شناختی به تناقض های متافیزیک منجر خواهد شد . اگر کسی فرض کند مقولات فاهمه در مورد  واقعیت نیز ساری است و از پی آن اقدام به استدلالی جهان شناختی کند ، در اینصورت گرفتار تناقض هایی مانند این تناقض خواهد شد که : باید هم علت اولی موجود باشد و هم نمی تواند علتی اولی وجود داشته باشد ( که هردوی آنها منطقاً از اصل دلیل کافی ناشی میشوند ).

6-      مفهوم « واجب الوجود » به خودی خود روشن و واضح نیست . روشن نیست معنی « واجب الوجود » عملاً و بالفعل است ؟ این مفهوم خودش را واضح و روشن  نمی سازد . ولی واجب الوجود به عنوان چیزی که هیچ شرطی از هر نوع برای وجودش ندارد ، به تصور در آمده است . در نتیجه خود تعریف کلمۀ واجب الوجود در این برهان خداشناسی باعث حذف و زوال تنها طریقی که چنین کلمه ای می تواند دارای معنی باشد شده است .

7-      تسلسل بی نهایت ، منطقا ً امکان دارد . هیچ تناقضی در مفهوم تسلسل بی نهایت از علل وجود ندارد . در واقع اصل دلیل کافی اقتضای چنین چیزی را دارد . زیرا این اصل میگوید هر چیز باید جهتی داشته باشد . اگر چنین باشد  هیچ دلیلی وجود ندارد که ما وقتی به علتی مفروض در زنجیره  علل می رسیم از پرسش از دلیل باز ایستیم. در واقع عقل ایجاب میکند که پرسش از دلیل را بی نهایت ادامه دهیم . ( البته عقل ایجاب میکند که ما علت اولایی را که مبنای همه علت های دیگر باشد نیز بیابیم . ولی این دقیقاً همان تناقضی است که انسان وقتی عقل را ورای مفاهیم به واقعیت سریان میدهد دچار آن میگردد.) تا آنجا که به امکان منطقی مربوط است ، تسلسل بی نهایت امکان دارد.

*

اشکال های دیگری نیز به برهان جهان شناختی وجود دارد . بعضی به برخی صورت های این برهان وارد است و برخی بر صورت های دیگر ان . ایرادهایی که به صورت نهائی برهان که در فصل بعد مطرح خواهد شد مربوط باشند درهمان جا بررسی خواهند شد .

 

بیان مجدّد تیلور از برهان جهان شناختی

ریچارد تیلور با یک بیان مجدد زیرکانه از برهان جهان شناختی ، باعث احیاء مجدد تمایل به این برهان شده است ، بیانی که زیر بار بسیاری از اشکالات سنتی دسته بندی شده علیه این برهان نمی رود . در قالبی مختصر ، بیان مجدد تیلور چنین شکلی را دارد :  

ریچارد تیلور با یک بیان مجدد زیرکانه از برهان جهان شناختی ، باعث احیاء مجدد تمایل به این برهان شده است ، بیانی که زیربار بسیاری از اشکالات سنتی دسته بندی شده علیه این برهان نمی رود. درقالبی مختصر ، بیان مجدد تیلور چنین شکلی دارد

 

1-       جهان به عنوان یک کل ، وجود خویش را تبیین نمی کند.

          ‌أ-        هیچ جزء قابل مشاهده ای وجود خودش را تبیین نمی کند.

        ‌ب-      همچنین کل نیز وجود خودش را تبیین نمیکند (عدمش نیز قابل تصور است).

        ‌ج-      پاسخ به پرسش های کجا ، چه وقت ، چه چیزی ، یا چه اندازه ، درباره جهان پاسخ این پرسش نیست که چرا کل جهان وجود دارد با اینکه لزومی به وجودش نیست(مثلاً یک توپ بزرگی که در یک جنگلی پیدا میشود نیازمند این تبیین است که چرا وجود دارد ، واگر توپ را به اندازه کل جهان بزرگ کنیم نیاز به تبیین از بین نمی روید)

 

2-       هرچه که وجود خودش را تبیین نمیکند ، تبیینی ورای خودش را ایجاب میکند .

               ‌أ-      منطقاً امکان دارد اصل دلیل کافی ، صحت نداشته باشد ( چنین چیزی به طور تحلیلی صحیح نیست و میتواند بدون اینکه موجب تناقضی شود مورد انکار قرار گیرد.)

             ‌ب-    ولی انکار ساری و جاری بودن ِ اصل دلیل کافی در جهان خارج نامعقول و نامقبول است ، زیرا :

1)               عدم وجود جهان قابل تصور است ( چه فقط ذره شنی باشد و چه کل ستارگان)

2)               ما اصل دلیل کافیرا در همۀ اندیشه هایمان مفروض میدانیم

 

3-       تسلسل بی نهایت دلایل ، غیر ممکن است ( زیرا چنین تسلسلی ناتوان از ارائه جهتی کافی است و به طور ضمنی اعتذار از ارائه دلیلی است که وجود جهان اقتضای آن را دارد).

4-       بنابراین ، باید یک علت خودکافی اولائی (ناوابسته) برای کل جهان وجود داشته باشد .

 

ریچارد تیلور ادامه میدهد اگر به دایرۀ مربعی ، عدم وجود نسبت دهیم ، معنی دارتر از استناد واجب الوجود و وجود مستقل به خداوند نیست . اگر سخن گفتن درباره موجوداتی که غیر ممکن هستند معنی دار باشد ، در آنصورت ، سخن گفتن از وجود مطلقی که واجب است نیز معنی دار خواهد بود . مفهوم وجودی که نمیتواند وجود نداشته باشد درست به همان اندازه معنی دارست که مفهوم چیزی که نمی تواند موجود باشد ( یعنی چیزی که میتواند ناموجود باشد).

 

تفاسیر چندی بر برهان جهان شناختی در پرتو تجدید نظر تیلور شده است :

1-      اولاً این نوع بیان نتیجه ای عقلاً گریزناپذیر نخواهد داشت . تیلور می پذیرد منطقاً امکان دارد اصل دلیل کافی صحت نداشته باشد.

2-      به نظر می آید برهان تیلور ظاهر مناسبی را به نوع جهان شناختی ِ اثبات وجود خدا که با اصل دلیل کافی گسترش یافته است ، بخشیده است . زیرا (الف) این برهان نشان میدهد چگونه بحث درباره علتی برای کل جهان ، معنی دار است ؛ (ب) و نشان میدهد چگونه مفهوم  واجب الوجود دارای معنی است ؛ (ج) و با قدرت علیه تسلسل بی نهایت ، استدلال عرضه میدارد ؛ (د) این برهان لزوم تبیین وجودی برای جهان مبتنی است ، و نه بر ضرورت منطقی و مفهومی ادعائی که از فکر ناشی میشود ( همانگونه که  در برهان وجودی چنین بوده است.)

3-      علی رغم اینکه این عوامل اضافی ، برهان تیلور شکار تلۀ عقلانی سنّت لایب نیتسی – ولفی  میگردد که موفقیت برهان جهان شناختی را در دست اصل ِ دلیل کافی قرار می دهد ، بجای آنکه صحت آن را مبتنی بر اصل علیت وجودی کند . تنها امید برای طفره رفتن از بیشتر  انتقادهای مهمی که علیه برهان جهان شناختی مطرح شده است نشان دادن اینست که جهان نیازمند علتی واقعی است و نه اینکه فقط محتاج تبیینی یا دلیلی باشد . چنین چیزی نمی تواند با خلط و / یا یکی دانستن ِ مبنائی برای « موجود بودن » بالفعل اینجایی و اکنونی جهان با « تبیینی» از غیر قابل تصور بودن عدم جهان به انجام رسد . مشکلات نظری فقط راه حلی نظری را می طلبند . موجودات وابسته واقعی ، موجود مطلق ناوابسته ای را ایجاب میکنند که همۀ انها برای وجود فعلی شان بدان وابسته باشند.

 

خلاصه و نتیجه

 

نتیجه برهان غایت شناسی [اتقان صنع یا نظم] و اخلاقی مبتنی بر اصل دلیل کافی یا علیت بود (فصل قبل). اگر هیچ چیزی محال و بیهوده نباشد ، اگر دلیل یا علتی موجود باشد ، در آن صورت به نظر میرسد به این نتیجه برسیم  که باید نوعی عقل و شعور و ذهن مطلق اخلاقی ورای جهان موجود باشد . نتیجه برهان وجودی این بود که رسیدن به این نتیجه که واجب الوجودی موجود است ، عقلاً گریز ناپذیر نیست. عدم وجود خداوند نیز قابل تصور است ، زیرا چنین امکانی وجود دارد که هیچ چیزی حتی خدا هیچ گاه وجود نداته باشد . اما علی رغم ِ این که عدم کامل قابل تصور است ، ولی قابل اذعان نیست ، زیرا چنین چیزی مستلزم این است  که شخصی برای اذعان به آن وجود داشته باشد ، پس ، تنها امید برای اعتبار بخشیدن به برهان وجودی این است (فصل قبل) که با چیزی که وجود دارد آغاز کنیم . حال دراین مرحله به نظر میرسد دقیقاً این همان چیزی است که برهان جهان شناختی ( در سنت لایب نیتس – ولف – تیلوری ) برعهده گرفته است . این برهان با وجود شخصی جهان آغاز شده است و سپس استدلال می آورد که باید جهتی کافی برای آن باشد . اما در اینکه برهان جهان شناختی با چندین مسأله دست به گریبان میشود .

1-     اولاً ، این چنین برهانی عقلاً گریزناپذیر نخواهد بود مگر آنکه اصل جهتی کافی عقلاً گریزناپذیر باشد . ولی این اصل به نظر نمیرسد تحلیلی باشد و میتواند بدون آنکه به تناقضی گرفتار شود مورد انکار قرار گیرد . انسان میتواند بگوید :« بعضی چیزها دلیل کافی ندارد». و دچار تناقض نشود . و امکان دارد وجود جهان یکی از این اشیاء باشد .

2-     به علاوه ، هرتلاشی که توسط این نوع استدلال جهان شناختی انجام شود تا مقدمات نظری  را داخل کند ، آن را در دو نکته مهم در مقابل انتقاد کانتی بدون حفاظ دفاعی قرار می دهد ؛ همان انتقادی که قائل است برهان برای اثبات منظورش همیشه یک انتقال مجازی را [از عالم بالفعل خارجی] به محدوده نظری محض انجام می دهد. این دو نکته عبارتند از : (الف) اعتقاد به ممکن الوجود بودن یا وابسته بودن جهان مبتنی بر این حقیقت است که عدم آن قابل تصور است و از انجا که موجود نبودن برای جهان منطقاً امکان دارد اثبات نمی شود که به نحو وجودی نیز ضرورت دارد جهان ممکن الوجود باشد . همانگونه که سارتر نیز معتقد است منطقاً امکان دارد جهان دقیقاً « آنجا در خارج» باشد ، ولی این [ممکن بودن] یک «فرض» بی مبنا است که هیچ تبیین وجودی ندارد ،  حتی اگر چه عدمش نیز ممکن باشد. اگر به شرایط  واقعی وجود  جهان در ورای امکان صرف منطقی که ممکن است جهان وجود نداشته باشد متوسل شویم نتیجه خداشناسانه دیگر لزوم نخواهد یافت. (ب) به همین ترتیب ، خدایی که نتیجه نوع لایب نیتسی برهان جهان شناختی است ، معمولاً به طور نامعتبر در عباراتی منطقی به عنوان چیزی که عدمش غیر قابل تصور است ، تعریف میشود. خداوند به عنوان کسی است که ، با فرض وجود بعضی اشیاء (که اصلاحی ضروری بر برهان وجودی است ) ، منطقاً نمی تواند موجود نباشد. معهذا ، در این صورت واجب الوجود به عنوان کسی که  عدمش منطقاً غیر ممکن است ، ( به طور غلط ) تعریف میشود ، بجای اینکه گفته شود او کسی است که عدمش بالفعل ناممکن است چرا که او مبنای ضروری  هر چیزی است که بدون انکار موجود است . پس نتیجه می گیریم ، نوع لایب نیتسی برهان جهان شناختی  محدوده  بالفعل  را در سه نکته اساسی رها ساخته و وارد محدوده نظری گردیده است و همین باعث شده است انتقادهای کانت بر آن وارد باشد : (الف) با خلط ِ (اگر نگوییم جایگزینی ِ) اصل علیت وجودی با قانون دلیل کافی ، (ب) با دخالت امکان ِ منطقی برای دفاع از امکان بالفعل، (ج) با رها کردن ِ ضرورت واقعی به نفع ِ  ضرورت نظری  در ذات واجب الوجود . اگر نتوان از این پرتگاه ها گذر کرد ، دیگر هیچ امیدی برای دفاع از برهان جهان شناختی نیست ، برهانی که قبلاً در مورد آن به این نتیجه رسیدیم که تنها امید برای نجات استدلالی خداشناسانه است.

 
  POWERED BY BLOGFA.COM