تبليغاتX
حقیقت - کتاب فطرت و دین نوشته علی ربانی گلپلیگانی . فصل پن
 
.....
 
 

● فصل پنجم: قرآن و معرفت فطري

معرفت فطري از ديدگاه قرآن، با دو حوزه وجود انسان ارتباط دارد و از دو سرچشمه مي جوشد: يكي حوزه عقل و خرد و ديگري حوزه دل و روان. نمونه هايي از اين معرفت در آيات قرآن بيان شده است. چنان كه محرك ها و منبّه هاي فطرت و آفات و آسيب هاي آن نيز يادآوري شده است. بررسي اين مطالب موضوع بحث اين فصل را تشكيل مي دهد.

فطريات نظري و عملي

مقتضاي فطرت و سرشت انسان دو گونه است. گاهي معرفت به آن به صورت بالفعل تحقق دارد. مانند درك وجداني انسان نسبت به خود. گاهي نيزتحقق آن بالقوّه است. يعني انسان، استعداد و قابليت آن ها را دارد. مانند كمالات نفساني كه از طريق علم و عمل به دست مي آيد.

سخن ما فعلاً در مورد قسم نخست است كه مي توان آن ها را سرمايه هاي آفرينشي و دروني انسان ناميد. اين سرمايه هاي فطري را مي توان به دو دسته نظري و عملي تقسيم كرد. فطريات نظري، آن دسته از ادراكات بديهي و روشن مي باشند، كه مستقيماً به عمل و كردار ارتباط ندارند. مانند ادراك مفاهيم و احكام ضرورت، امكان، امتناع، عليت، تناقض و... فطريات عملي نيز، آن دسته از ادراكات بديهي اند كه مستقيماً با عمل و كردار ارتباط دارند. مانند ادراك حُسن و لزوم شكر مُنعِم، عدل و داد، صدق و راستي، وفاي به عهد و پيمان، جزاي احسان به نيكي، و ادراك قبح ناسپاسي و كفران نعمت، ظلم و بيدادگري، دروغ گويي، خيانت و پيمان شكني، جزاي احسان به بدي و... اينك در نظر است به بررسي ديدگاه قرآن درباره اين دو بخش ازسرمايه هاي فطري پرداخته شود تا شناخت معرفت هاي فطري (اعم از نظري و عملي) كه در قرآن مورد توجه قرار گرفته است، ميسور شود.

1 ـ انسان و خودآگاهي

يكي از معرفت هاي فطري انسان خودآگاهي است. يعني انسان نسبت به صفات و حالات خود آگاه است. اگرچه ممكن است به خاطر مصالح واغراض ويژه اي از ابراز آن ها و يا اقرار و اذعان به آن ها خودداري كند. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:

 «بَل الانْسان عَلَي نَفْسِه بَصيرَه * وَلَوْاَلْقي مَعَاذيرَه»   بلكه انسان بر نفس خود آگاه است، هر چند عذرتراشي كند. (51)

گرچه اين آيه در سياق آيات مربوط به قيامت و پس از اين آيه وارد شده كه مي گويد: روز قيامت انسان را نسبت به آن چه انجام داده، آگاه مي كنند. آن گاه يادآوري مي شود كه انسان خود از حال خويش و آن چه انجام داده آگاه است و به اينكه او را از كرده هايش باخبر سازند نيازي نيست، ولي اين امر مانع از عموميت مفاد و مدلول آيه نمي باشد. به ويژه آنكه در احاديثي كه از ائمه اهل بيت: روايت شده بر موارد ديگري نيز منطبق گرديده است.

طبرسي در مجمع البيان، از زراره روايت كرده كه گفت: از امام صادق (ع)درباره حد بيماريي كه مجوز افطار روزه است پرسيدم. امام (ع) با تلاوت آيه «بل الانسان علي نفسه بصيره» فرمود: او خود نسبت به طاقت و توان خود داناتر است. ايشان در حديث ديگري فرمود: او نسبت به نفس خود داناتر است، اين امر به تشخيص خود او واگذار شده است.» (52)

2 ـ انسان و خدادوستي

با تأمل در آيات قرآن چنين بر مي آيد كه خدادوستي از تمايلات فطري انسان است. گرچه ممكن است اين محبت فطري را در مورد غيرخدا به كاربندد. يعني غيرخدا را به جاي خدا مورد محبت قرار دهد. اين است كه قرآن مي فرمايد: «وَ مِن النَّاس مَن يَتَّخِذَ مِن دُون اللّه اَنْداداً يُحِبُّونَهُم كَحُب اللّه وَالَّذين آمَنوا اَشَدُّ حُبّاً لِلّه»(53)

برخي از انسان ها همانندهايي را براي خدا برمي گزينند و آن ها را چون خدادوست مي دارند و دوستي مومنان به خدا شديدتر است.

از اين آيه چنين بر مي آيد كه انسان ها دو دسته اند: كساني كه تنها خدا را دوست دارند و كساني كه غيرخدا را در حد خدا دوست دارند. نتيجه اين كاراين مي شود كه هر دو گروه در حقيقت دوستدار خدا هستند. با اين تفاوت كه يك دسته (كافران و مشركان) به چيزهايي كه خدا نيستند، لباس خدايي پوشانده و به آن ها محبت مي ورزند و دسته ديگر محبت شديد خود را نسبت به خداوند ابراز مي كنند. پس تفاوت آن ها در مصداق محبوب است، نه در اصل حُب نسبت به كمال برين.

آيه ديگري كه بر اين مطلب دلالت دارد، آيه اي است كه احتجاج حضرت ابراهيم با بت پرستان را بيان كرده است:

َلَمَّا جَن عَلَيْه اللَّيْل رَءَا كَوْكَباً قَال هَذَا رَبِّي، فَلَمَّا اَفَل قَال لاَأُحِب الْافِلين»(54)

آن گاه كه شب فرا رسيد، ستاره اي را ديد. گفت اين پروردگار من است. وقتي كه آن ستاره افول كرد، گفت: من افول كنندگان را دوست ندارم.

حضرت ابراهيم در اين جا، اصل محبت را پايه استدلال خود قرار داده است. اين استدلال آن گاه تمام است كه اصل محبت به پروردگار ابدي درضمير مشركان وجود داشته باشد. هر چند آنان در تشخيص محبوب راستين دچار اشتباه گرديده بودند و ابراهيم با يادآور شدن افول ستاره كه نشانه ناپايداري و ابدي نبودن آن است، خطاي آنان را آشكار ساخت.

ساختار منطقي اين استدلال چنين است:

مقدمه يكم: من رب و پروردگارم را دوست دارم.

مقدمه دوم: من چيزي را كه افول مي كند و جاودانه نيست دوست ندارم.

نتيجه: چيزي كه افول مي كند پروردگار من نيست.

هر دو مقدمه استدلال، از بديهيات فطري انسان مي باشند. محبت انسان به پروردگار خويش به خاطر اين است كه سعادت خود را در گرو عنايت و تدبيراو مي داند. او است كه مي تواند به او نفع برساند و زيان ها را از او دور سازد. همان گونه كه چيزي كه ناپايدار است، با توجه به ناپايداربودن آن، ميل و رغبت انسان را به خود جلب نمي كند، مگر اينكه در شرايط غيرطبيعي قرارگيرد كه خارج از فرض ما است و بدين جهت است كه قرآن كريم انسان را ازدل بستن به مظاهر زندگي دنيوي برحذر داشته، آن را كاري ناشايسته مي داند و او را به جلب رضاي خداوند و نعمت جاودانه اخروي دعوت مي كند. چنان كه مي فرمايد:

«مَا عِنْدَكُم يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَاللّه بَاق»(55)  آن چه نزد شما است پايان مي پذيرد، و آن چه نزد خداوند است باقي و هميشگي است.

و نيز مي فرمايد:  

«وَ مَا عِنْدَاللّه خَيْرٌ وَأَبْقي»(56)  آن چه نزد خداوند است بهتر و پايدارتر است.

بنابراين حاصل كلام ابراهيم كه فرمود: «اني لا احب الا´فلين»، اين است كه چيزي كه در معرض زوال و دگرگوني است و ثبات و قرار ندارد، شايسته آن نيست كه انسان به آن دل ببندد و محبت فطري خود را متوجه آن سازد. درحالي كه به حكم خرد و فطرت، واجب است كه انسان به پروردگار خود محبت داشته باشد. پس ستاره و آن چه مانند آن كه در معرض فنا و زوال است، شايسته مقام ربوبي نيست. اين استدلال در عين اينكه برهاني و يقين آور است، كاملاً روشن و ساده است. (57)

در اين جا مناسب است سخن عارف نامور مرحوم شاه آبادي را بازگو كنيم كه مي گويد:

«ابراهيم (ع) با برهان فطرت، هم الوهيت خدايان دروغين را نفي نمود و هم الوهيت خداوند را اثبات كرد؛ زيرا نقص مبغوض فطرت است و افول وغروب نقص است و از طرفي اصل چيزي مبغوض فرع آن نيست. پس ناقص، رب و اصل انسان نيست و كمال صرف محبوب فطرت است و آن همان «فَاطِرَ السَّمَوات وَ الاَرْض»(58) است كه همگان مفطور به محبّت اويند. پس او رب العالمين است. پس حضرت خليل (ع) نفي آلهه را با فطرت بغض نقص اثبات نمود و اثبات الوهيت خداوند را با فطرت حُب كمال صرف اثبات كرد.» (59)

3 ـ درك اصول خوبي ها و بدي ها

يكي ديگر از معرفت هاي فطري انسان از ديدگاه قرآن، معرفت او به اصول خوبي ها و بدي ها است. روشن ترين آيه اي كه بر اين مطلب دلالت مي كند، اين دو آيه است كه مي فرمايد:

«وَ نَفْس وَ مَاسَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْواهَا»(60)

سوگند به نفس (انساني) و آنكه او را به گونه اي موزون و معتدل بيافريد * وپليدي ها و پاكي ها را به او الهام نمود.

در اين آيه، الهام به معني آموختن زشتي ها و خوبي هاي افعال از جانب خداوند بر خلقت و آفرينش موزون و معتدل نفس، متفرع گرديده و مفاد آن اين است كه نفس انسان به گونه اي آفريده شده است كه خوبي ها و بدي ها رادرك مي كند و اين معرفت و ادراك، مستقيماً از جانب خداوند به او الهام شده است، نه از طريق حس و تفكر، يا به واسطه تعاليم ديني. تعاليم ديني در اين باره نقش تذكر و يادآوري را دارند.

گواه اين مطلب، آياتي است كه فلسفه نبوت و اوامر و نواهي ديني را تذكر، موعظه و اندرز مي داند. چنان كه مي فرمايد:

«اِن اللّه يَاْمُرُ بِالْعَدْل وَ الاحْسان وِ ايتاذِي الْقُرْبي وَ يَنْهَي عَن الْفَحْشا وَالْمُنْكَرِ وَ الْبَغْي يَعِظُكُم لَعَلَّكُم تَذَكَّرُون»(61)

خدا به عدالت و نيكي و كمك به خويشاوندان فرمان مي دهد و از پليدي و زشتي و ستم نهي مي كند (او بدين وسيله) شما را موعظه مي كند، شايد متذكرشويد.

در آيه ديگر پيامبر اكرم (ص) را به عنوان مذكّر و يادآور معرفي كرده ومي فرمايد:

«فَذَكِّرْ انَّمَا أَنْت مُذَّكِرٌ»(62)  یادآوري كن، تو فقط يادآوري كننده اي.

در آيات زير هدف رسالت آن حضرت را تذكر و يادآوري دانسته و مي فرمايد:

«كَلاَّ اِنَّه تَذْكِرَه»(63)   قرآن موعظه و اندرز است.

«كَلاَّ انَّهَا تَذْكِرَه» (64)  آيات قرآن يادآورنده حق و باطل است.

«ان هُوَ اِلاّ ذِكْري لِلْعَالَمين»(65)   قرآن جز يادآوري كننده براي جهانيان نيست.

آياتي كه فلسفه نبوت پيامبر اكرم (ص) و تعاليم و احكام قرآن كريم را تذكر و يادآوري بشر مي داند، بسيار است. نمونه هاي قبل در اثبات مقصود ما كافي است.

حاصل استدلال به آيات «تذكر» را مي توان به صورت زير خلاصه كرد:

1 ـ نبوت پيامبراكرم (ص) همگاني و جهاني است.

2 ـ غرض از نبوت او، تذكر و يادآوري افراد بشر نسبت به حق و باطل و خوبي و بدي بوده است.

3 ـ تذكر و يادآوري در جايي است كه فرد يا افراد چيزي را از قبل مي دانند، ولي آن را فراموش كرده و يا در عمل به آن ترتيب اثر نمي دهند.

4 ـ در ميان افراد بشر كساني بوده و هستند كه منكر شرايع آسماني بوده و اصول و حق و باطل و خوبي و بدي را از طريق پيامبران الهي و شرايع آسماني نياموخته اند.

5 ـ بنابراين معرفت و شناخت آنان نسبت به اين حقايق، ريشه در خلقت و فطرت آنان دارد.

آري از آنجا كه بهره مند شدن از موعظه و تذكر، مشروط به اين است كه انسان از خودخواهي و لجاجت دست بردارد و خشيت الهي در درون او متجلي گردد. در برخي از آيات قرآن، هدف رسالت پيامبر گرامي را متذكرشدن اهل خشيت و تقوي دانسته مي فرمايد:

«اِنَّمَا أَنْت مُنْذِرُ مَن يَخْشيهَا»(66)

تو فقط بيم دهنده كساني هستي كه از قيامت بيمناكند.

و باز مي فرمايد:

«اِن في ذلِك لَعِبْرَه لِمَن يَخْشي»(67)

در داستان موسي و فرعون درس عبرت است براي كسي كه اهل خشيت باشد.

يعني از عذاب و بدبختي بهراسد و چون بيمناك بودن از عذاب و شقاوت، يك احساس و ادراك فطري است، بنابراين آن كس كه از فطرت سليم خود پيروي كند، از پندهاي رسالت بهره مي گيرد. (68)

4 ـ فطريات پنج گانه از نظرگاه قرآن كريم

در آغاز سوره بقره، قرآن كريم از پنج معرفت فطري ديني، گزارش مي دهد كه عبارتند از سه اصل اعتقادي اسلام، يعني توحيد، نبوت و معاد، ودو اصل عملي يعني نماز و انفاق در راه خدا. چنان كه مي فرمايد:

«ذَلِك الْكِتَاب لاَرَيْب فِيِه هُدي لِلْمُتَّقين * الَّذين يُوْمِنُون بِالْغَيْب وَ يُقيمُون الصَّلوه وَ مِمَّا رَزَقْنا يُنْفِقُون * وَ الذَّين يُومِنوُن بِمَا أُنْزِل الَيْك وَ مَا أُنْزِل مِن قَبْلِك وَ بِألاخِرَه هُم يُوقِنُون * أُولَئِك عَلَي هُدي مِن رَبِّهِم وَ أُولئِك هُم الْمُفْلِحُون»(69)

آن كتاب (قرآن) كه ترديدي در حقانيت آن نيست، هدايت گر پرهيزگاران است * آنان كه به جهان غيب ايمان دارند و نماز برپا داشته از آن چه روزي آنان كرده ايم انفاق مي كنند * آنان كه به آن چه بر تو نازل گرديد (قرآن) و آن چه قبل از تو نازل گرديد (كتب آسماني پيشين) ايمان آورده و به جهان آخرت يقين دارند * آنان از جانب پروردگارشان هدايت يافته ورستگارانند.

چگونگي دلالت اين آيات بر فطري بودن اصول پنج گانه پيشين (با استفاده از تفسيرالميزان) (70) بدين شرح است.

در اين آيات، نخست اين مطلب بيان شده است كه در حقانيت قرآن كريم هيچ گونه ترديدي نيست و پرهيزگاران را هدايت مي كند. آن گاه براي پرهيزگاران صفات پنج گانه اي بيان گرديده كه سه صفت آن از مقوله عقيده و باور، و دو صفت ديگر از مقوله عمل است. اين صفات همان معرفت هاي فطري هستند كه در آغاز يادآور شديم. در پايان اين نكته را بيان مي كند كه اين پرهيزگاران، پرهيزگاري و صفات ويژه آن را در پرتو هدايت پروردگارشان به دست آورده اند و در نتيجه رستگارند.

بنابراين در آيات يادشده براي پرهيزگاران دوگونه هدايت بيان شده است: يكي هدايت قرآني كه آيه نخست ناظر به آن است و ديگري هدايت ربوي و سابق بر هدايت قرآني كه از آيه اخير بر مي آيد. به عبارت ديگر، آنان قبل ازهدايت قرآني و تشريعي، از نوعي هدايت فطري و تكويني بهره مند بوده اند و اگر آن هدايت پيشين نمي بود، هدايت پسين نصيب آنان نمي شد. يعني هدايت فطري و تكويني، پايه و اساس هدايت قرآني و تشريعي است.

البته مقصود از اين هدايت فطري، فطرت سليم و نيالوده به خلقيات و صفات ناپسندي چون كبر، خود بزرگ بيني، لجاجت و عناد است؛ زيرا وجودچنين صفات ناپسندي، آفات و آسيب هاي معرفت فطري و مانع ثمربخش بودن درخت فطرت مي باشند. درست بسان آفات گياهي كه مانع از ثمردادن درخت ميوه اند. فطرت سليم داراي توانايي درك اين حقايق است:

1 ـ انسان موجودي است نيازمند و بايد موجود ديگري باشد كه نياز او را برطرف سازد.

2 ـ اين نيازمندي، در مورد ساير موجوداتي كه او مي شناسد (اعم از انسان وغير انسان) نيز مشهود است.

3 ـ بنابراين بايد موجود ديگري در وراي عالم طبيعت باشد كه به نيازهاي انسان و موجودات ديگر پاسخ گويد و آن موجودي است كه آغاز و پايان حيات به دست او است (= ايمان به مبدا و معاد).

4 ـ هرگاه آن موجود غيرمادّي، به نيازهاي مادّي انسان پاسخ دهد، معقول نيست كه به نيازهاي معنوي و روحي او پاسخ نگويد و آن چه را مايه سعادت و نجات انسان است در زمينه اعمال و اخلاق بيان ننمايد. (= ايمان به نبوت).

5 ـ چنين موجودي كه اين همه نعمت را به بشر ارزاني داشته، سزاوار سپاس گزاري و پرستش است و شايسته است كه انسان از سرمايه هايي كه اوبه وي ارزاني داشته در راه جلب رضاي او استفاده كند (= اقامه نماز وانفاق).

اين است كه اين اصول پنجگانه اعتقادي و عملي، از ميوه هاي شيرين درخت فطرت سليم انساني است كه در پرتو هدايت هاي قرآن و تشريعي بالنده و فزاينده مي گردد.

آسيب هاي معرفت فطري

از آن چه گذشت روشن گرديد كه از ديدگاه قرآن كريم، اصول معارف نظري و احكام و اخلاق كه زيربناي شخصيت معنوي و كمال روحي او راتشكيل مي دهند، از فطرت انساني سرچشمه مي گيرند. يعني آفرينش او به گونه اي طراحي و صورت بندي شده است، كه اين حقايق را درك نموده و نسبت به آن ها عشق مي ورزد. هم آن ها را مي شناسد و هم مي ستايد، هم مي فهمد و هم مي خواهد، هم مي داند و هم مي جويد. با اين همه فطرت علّت تامّه اعتنا كردن انسان به چنين معرفت هاي فطري نيست و اين بدان جهت است كه انسان موجودي است تصميم گيرنده و انتخاب گر كه در برابر پيام هاي فطرت، مي تواند دوگونه عكس العمل داشته باشد: عكس العمل مثبت و منفي. يعني هم مي تواند نسبت به نعمت و موهبت فطرت سپاس گزار باشد، و هم مي تواند ناسپاس و كفران كننده. چنان كه قرآن مي فرمايد:

«اِنَّا هَدَيْناه السَّبيل امَّا شَاكِراً وَ امَّا كَفُوراً»(71)   ما راه سعادت را به انسان نشان داده ايم، او يا سپاسگزار است يا ناسپاس.

از اين رو ممكن است دو گونه عوامل در فطرت تاثير بگذارند. حال، يا تاثير مثبت و سازنده و يا تاثير منفي و ويران گر. البته اين دو تاثير متضاد دراصل واقعيت فطرت نيست، بلكه در ترتب آثار و نتايج عملي فطرت است. پس نخست به بررسي عوامل ويران گر يا آفات و آسيب هاي فطرت مي پردازيم. آن گاه عوامل موثر در بارور شدن درخت فطرت را بيان مي كنيم.

1 ـ احساس بي نيازي دروغين

همان گونه كه يادآوري شد، فطرت سليم، انسان را به نيازمندي و فقر ذاتي و هميشگي او واقف مي سازد. حال اگر به علل مختلف، احساس بي نيازي و استغناء در انسان پديد آيد، از ميوه شيرين درخت فطرت محروم خواهد شد. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:

«كَلاَّ ان الاْنْسَان لَيَطْغي * أَن رََاه اسْتَغْنَي»(72)   چنين نيست (كه انسان پيوسته در برابر نعمت هاي خداوند سپاسگزار باشد، بلكه) طبيعت انسان به گونه اي است كه اگر خود را بي نياز ببيند، طغيان و كفران مي كند.

با توجه به اينكه اين آيه پس از آياتي آمده است كه از نعمت هاي بزرگ خداوند، مانند نعمت هستي و دانش ياد كرده است، مفاد آيه چنين خواهد بودكه مقتضاي فطرت سليم، اين است كه انسان در برابر نعمت هاي الهي سپاسگزار باشد و در پيشگاه او خضوع نمايد، ولي از طرفي طبيعت مادي و حيواني او چنين است كه گاهي وقتي در ناز و نعمت قرار مي گيرد، به اصطلاح، خود را گم كرده و خدا را فراموش مي كند.

در جاي ديگر مي فرمايد:

«وَ اذَا اَنْعَمْنَا عَلَي الانْسان أَعْرَض وَ نَئَا بِجَاِنبِه»(73)   هرگاه به انسان نعمت مي بخشيم، از ما روي برگردانده و فاصله مي گيرد.

2 ـ استكبار و خودبرتربيني

اگر استغناء و احساس بي نيازي و غفلت از فقر ذاتي و وابستگي به مبدا آفرينش، انسان را از بهره مندشدن از هدايت فطري محروم مي سازد، استكبار و خودبرتربيني نيز آفت و آسيب ديگري است كه مانع ثمربخش بودن درخت فطرت است. انسان مستكبر و متكبّر خود را بهتر از ديگران مي بيند و اين باور شيطاني، او را از توجه به اين پيام فطري و الهي كه برتري جز به تقوي و پاكدامني نيست و آن هم جز از طريق تواضع و فروتني در برابر خداوند و محبت و مهرباني نسبت به بندگان خدا به دست نمي آيد، باز مي دارد. اين احساس انسان را غافل مي سازد. انسان مستكبر حريم فطرت و شريعت را نقض مي كند، نبوت را انكار مي كند، آيات الهي را ناديده مي گيرد و به مردم ستم روا مي دارد.

قرآن كريم در اين باره چنين مي فرمايد:

«فَلَمَّا جَاءَتْهُم آياتُنَا مُبْصِرَه قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبين * وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُم ظُلْماً وَ عُلُّواً»(74)

هنگامي كه نشانه هاي روشن گر ما براي آنان آمد گفتند: اين جادوي آشكاراست * آيات ما را در حالي كه به درستي آن ها يقين داشتند، به خاطرستمگري و برتري طلبي انكار كردند.

اين آيات بيانگر عكس العمل فرعون و اطرافيان او در برابر حضرت موسي و معجزات او است، كه با اين كه به حقانيت دعوت موسي و معجزات وي يقين داشتند (و مقتضاي فطرت سليم اين است كه انسان تسليم يقين گردد)، ولي چون روحيه خودبيني و ستم پيشگي در آنان نفوذ كرده بود، راه انكار را برگزيدند. قرآن در جاي ديگر درباره آنان مي فرمايد: «وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُه فِي الاَرْض بِغَيْرِ الْحَق وَ ظَنُّوا أَنَّهُم الَيْنا لايُرْجَعوُن.» (75)

فرعون و سپاه او در زمين به ناحق استكبار ورزيدند، و گمان كردند كه به سوي ما باز نخواهند گشت. (76)

3 ـ پيروي از هواي نفس

پيروي از خواهش هاي نفساني، يكي از آسيب هاي خطرناك فطرت است. هرگاه انسان دچار چنين بيماري اي گردد، به نداي فطرت توجه نخواهد نمود، دعوت هاي الهي را انكار نموده، از اجراي عدالت سرباز مي زند و حتي به كشتن پيامبران الهي اقدام مي نمايد. استكبار نيز در حقيقت، نمادي از هواپرستي است. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:

«أَفَكُلَّمَا جَاءَكُم رَسُول بِمَا لاَ تَهْوي أَنْفُسُكُم اسْتَكْبَرْتُم فَفَريقاً كَذَّبْتُم وَ فَريقاً تَقْتُلُون»(77)

آيا هرگاه پيامبري براي شما آمد كه موافق ميل و هواي نفس شما نبود، استكبار ورزيده، گروهي را تكذيب نموده و گروهي را به قتل رسانيديد؟

و نيز مي فرمايد:

«فَلاَ تَتَّبِعُوا الْهَوي أَن تَعْدِلُوا»(78)   پيروي از هواي نفس نكنيد كه مانع اجراي عدالت گردد.

و باز مي فرمايد:

«وَ لاَ تَتَّبِع الْهوَي فَيُضِلّك عَن سَبِيل اللّه»(79)

از هواي نفس پيروي مكن؛ زيرا تو را از راه خدا منحرف مي سازد.

قرآن كريم تصريح مي كند كه اگر پيروي از هواي نفس بر انسان غالب گردد، علم و معرفت سودي نمي بخشد.

چنان كه مي فرمايد:

«وَ مِن النّاس مَن اتَّخَذَ الهه هَواه وَ أَضَلَّه اللّه عَلي عِلْم.» (80)

برخي از انسان ها هواي نفس خود را معبود خود برگزيده و خداوند او را با اينكه عالم به حقيقت است گمراه نموده است. (81)

4 ـ گمان ورزي

فطرت سليم، تنها يقين را معتبر مي داند و براي ظن و گمان به خودي خود ارزشي قائل نيست. اكنون اگر انسان به لوازم اين آموزش فطري تن در نداد وبه ظن و گمان عمل نمود، در حقيقت پرده اي بر فطرت خود افكنده و به بيراهه رفته است.

قرآن در آيات متعدد اين حقيقت را يادآور مي شود كه مشركان و بت پرستان، جز از ظن و گمان پيروي نمي كنند و در عقايد خويش پيرو علم ويقين نيستند. چنان كه مي فرمايد:

«قُل هَل مِن شُرَكَائِكُم مَن يَهْدِي الَي الْحَق، قُل اللّه يَهْدِي لِلْحَق، أَفَمَن يَهْدِي الَي أَلْحَق أَحَق أَن يُتْبَع امَّن لاَيَهْدِي الاَّ أَن يُهْدي فَمَا لَكُم كَيْف تَحْكُمُون * وَ مَا يَتَّبِع أَكْثَرُهُم الاَّ ظَنّاً ان الظَّن لايُغْنِي مِن الْحَق شَيْئاً.» (82)

بگو آيا شريك هايي كه شما براي خدا برگزيده ايد، شما را به حق هدايت مي كنند؟ بگو خداوند است كه شما را به حق هدايت مي كند. آيا كسي كه هدايت گر به حق است سزاوارتر است كه از او پيروي شود، يا كسي كه خودحق را نمي شناسد مگر اينكه او را هدايت كنند، چگونه داوري مي كنيد؟ * اكثر آن ها جز از ظن و گمان پيروي نمي كنند، و ظن و گمان انسان را در موردحق بي نياز نمي سازد (هدايت گر به حق نيست).

در آيه نخست چند معرفت فطري بيان شده است:

1 ـ بت ها و آن چه را كه مشركان مي پرستيدند، قدرت هدايت گري انسان به حق را ندارند؛ زيرا آن ها يا جماد و بي جانند كه فاقد درك و شعورند و ياجاندارند كه خود مخلوق و آفريده اند و چيزي كه مخلوق است، به خودي خود قدرت هدايت گري ندارد.

2 ـ خداوند قادر به هدايت گري انسان است؛ زيرا او آفريدگار و پروردگار بشر است.

3 ـ انسان به هدايت شدن به حق، نيازمند است.

4 ـ موجودي شايسته پيروي و پرستش است كه هدايت گر انسان باشد، كه جز خدا نيست.

آن گاه در آيه دوم يادآور مي شود كه آن چه مانع توجه مشركان به اين اصول عقلي و فطري است، چيزي جز پيروي آنان از ظن و گمان نيست. (83)

5 ـ تقليدهاي بي معيار

حكم فطرت و خرد، اين است كه انسان اگر چيزي را نمي داند و خود توان يا فرصت و امكانات كسب معرفت را نسبت به آن چيز ندارد، به متخصصان دانا به آن رجوع كند. قرآن كريم نيز به اين حقيقت فطري سفارش كرده و مي فرمايد:

«فَاسْئَلُوا أَهْل الذِّكْرِ ان كُنْتُم لاَتَعْلَموُن»(84)  اگر نمي دانيد از اهل علم و دانش بپرسيد.

از طرف ديگر فطرت چنين حكم مي كند كه ملاك و معيارِ تقليد از ديگران، آگاهي و بصيرت است، اما عناويني نظير نياكان و پيشينيان، به خودي خود معيار و ملاك تقليد نيست. بنابراين صرف اينكه عقيده يا عملي مورد قبول نياكان بوده، معيار حقانيت آن نخواهد بود. اكنون اگر پيروي از نياكان معيار حقيقت شناخته شود، برخلاف مقتضاي فطرت، عمل شده است چنان كه مي فرمايد:

«وَاذِا قيل لَهُم اتَّبِعوُا مَا أَنْزَل اللّه قَالُوا بَل نَتَّبِع مَأَ أَلْفَيْنا عَلَيْه آبائنا، أَوَلَوْ كَان آباوهُم لاَيَعْقِلُون شَيْئاً و لاَيْهتَدوُن»(85)

وقتي به آن ها گفته شود از آن چه خدا نازل نموده پيروي كنيد، مي گويند: ما از روش پدران خود پيروي مي كنيم. آيا اگر پدرانشان چيزي نفهميده و هدايت نشده اند باز هم از آن ها پيروي مي كنند؟!(86)

6 ـ شخصيت گرايي

گرايش به شخصيت هاي معروف و انسان هاي صاحب نام و مقام، يكي ديگر ازموانع و حجاب هاي فطرت است. از نظر فطرت و خرد، نام و مقام و شهرت وآوازه، به خودي خود دليل حقانيت نظر و عمل نيست، ولي انسان هاي ظاهربين، اين نداي فطرت را ناديده گرفته و چه بسا با گرايش به شخصيت هاي صاحب نام و مقام و ثروت، كه خود از هدايت بهره اي ندارند، به ضلالت مي افتند. قرآن كريم، سخن برخي از دوزخياني را كه پيروي از شخصيت هاي صاحب نام و مقام مايه گمراهي آنان گرديده است، چنين بازگو مي كند:

«رَبَّنَا انَّا اَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَائَنَا فَاَضَلُّونَا السَبيلاً»(87)

پرورگارا ما از بزرگان و اكابر خود پيروي كرديم در نتيجه آنان ما را گمراه ساختند.

شتابزدگي در قبول و رد

مقتضاي فطرت و خرد اين است كه انسان تا درستي مطلبي را نداند، آن را نپذيرد و تا نادرستي آن را نداند، آن را انكار ننمايد، ولي چه بسا برخي تحت تاثير يك سلسله عوامل روحي و...، از اين قانون فطري سرباز زده و در رد و قبول نظريه ها و مطالب شتاب مي ورزند. امام صادق (ع) فرموده اند:

خداوند انسان ها را با دو آيه مورد تاديب خاص قرار داد و از آن ها خواست تاجز حق نگويند و چيزي را كه نمي دانند انكار نكنند. آن دو آيه عبارتنداز:

«اَلَم يُوْخَذْ عَلَيْهِم ميثاق الْكِتَاب أَن لاَّ يَقُولُوا عَلَي اللّه الاَّ الْحَق»(88)

آيا از آنان در كتاب (فطرت و شريعت) پيمان گرفته نشد كه درباره خداوند چيزي جز حق نگويند.

«بَل كَذَّبُوا بِمَالَم يُحيطُوا بِعِلْمِه وَ لَمَّا يِاتْهِم تَاْويلُه» (891)

آن چه را كه نسبت به آن احاطه علمي ندارند و تاويلش براي آن ها بيان نشده است را تكذيب نمودند. (90)

عوامل محرِّك و منبِّه فطرت

آن چه گفته شد مربوط به آفات و حجاب هاي فطرت بود. بديهي است مي توان هر آن چه را كه نقطه مقابل امور يادشده است، شرايط جلوه نهايي فطرت يا عوامل محرِّك و منبِّه آن دانست. بر اين اساس عواملي چون توجه به فقر و نيازمندي ذاتي و دائمي به خداوند، تواضع و فروتني در برابر افراد ديگر به انگيزه رضاي خداوند، پيروي نكردن از هواي نفس، يقين گرايي ودوري از گمان ورزي، پرهيز از تقليدهاي بي معيار، دوري از شخصيت گرايي و شتاب زدگي در پذيرش و انكار و...، از عوامل موثر در فروزان شدن چراغ فطرت و جلوه نهايي آن در مرحله عقيده و عمل آدمي است، ولي از مطالعه آيات قرآن چنين برمي آيد كه آن گاه كه انسان در بحرانهاي زندگي قرارمي گيرد، و شرايطي پيش مي آيد كه از اسباب و وسايل مادّي و بشري قطع اميدمي كند، فطرت حقيقت جوي او از قيد و بندهايي كه انسان دنياگرا، به آن بسته است آزاد مي شود، بدون چون و چرا تسليم پيام الهي فطرت مي شود و روي نياز به آستان بي نياز مطلق مي آورد و فقط او را مي خواند و از او مددمي جويد، اما وقتي بار ديگر در شرايط عادي زندگي قرار مي گيرد و سرگرم امور دنيوي مي گردد، دچار فراموشي و غفلت شده و ابرهاي تيره خودخواهي و دنياگرايي، خورشيد فروزان فطرت او را مي پوشاند.

اينك آياتي از قرآن كريم را دراين باره يادآور مي شويم:

«اذا مَس النَّاس ضُرٌّ (91) دَعَوا رَبَّهُم مُنيبين الَيْه ثُم اذَا أَذا قَهُم مِنْه رَحْمَه اذَا فَريق مِنْهُم بِرَبِّهِم يُشْرِكُون»(92)

هنگامي كه مردم گرفتار و درمانده مي شوند، به سوي خدا روي آورده او را مي خوانند و پس از آنكه رحمت خداوند آن ها را فرا گرفت، گروهي از آنان به پروردگار خويش شرك مي ورزند.

نكته جالب توجه اين است كه آيه فوق پس از آيه فطرت واقع شده است.

«وَ اذا مَس الانْسان ضُرٌّ دَعَا رَبَّه مُنيباً الَيْهِم ثّم اذَا خوَّلَه نِعْمَه مِنْه نَسِي مَا كَان يَدْعُوا الَيْه مِن قَبْل وَ جَعَل لِلّه أَنْداداً لِيُضِل عَن سَبيلِه، قُل تَمَتَّع بِكُفْرِك قَليلاً انَّك مِن أَصْحَاب النَّارِ.» (93)

هرگاه انسان گرفتار بدحالي و درماندگي شود، با توجه، خدا را مي خواند و هنگامي كه خداوند به او نعمتي عطا مي كند، خدا را فراموش كرده و براي او شريك قايل مي شود تا گمراه شود. بگو از كفر خود اندكي بهره بگير. تو اهل آتشي.

«فَاذَا مَس الانْسان ضُرٌّ دَعَانا ثُم اذَا خَوَّلْناه نِعْمَه مِنَّا قَال انَّمَا أُوتيتُه عَلي عَلْم بَل هِي فِتْنَه و َلكِن أَكْثَرَهُم لاَيَعْلَموُن»(94) هنگامي كه انسان پريشان حال و درمانده مي شود ما را مي خواند و آن گاه كه به او نعمتي عطا مي كنيم، مي گويد: آن را با علم خود به دست آورده ام، ولي آن نعمت وسيله آزمايش انسان است، هر چند اكثر انسان ها نمي دانند.

در اين آيه، غرور علمي به عنوان مانع توجه به خدا به شمار آمده است و همين عامل بود كه قارون را به هلاكت و بدبختي سوِ داد؛ زيرا وي نيز درپاسخ موسي (ع) كه از وي خواست تا راه احسان را برگزيده و مقداري از مال خود را در راه خدا انفاق كند، گفت:

«انَّمَا أُوتيتُه عَلَي عِلْم عِنْدِي»(95) جز اين نيست كه من اين ثروت خود را با علم خويش به دست آورده ام. (96)

«فَاَذا رَكِبُوا فِي الْفُلْك دَعَوُا اللُّه مُخْلِصين لَه الدِّين فَلَمَّا نَجّاهُم الَي الْبَرِّ اذَا هُم يُشْرِكُون.» (97)

هنگامي كه سوار كشتي مي شوند با طاعت خالصانه خدا را مي خوانند و هنگامي كه آنان را به كشتي نجات مي دهد، ناگهان شرك مي ورزند.

نقل شده است كه بت پرستان، هنگامي كه وارد كشتي مي شدند، بت هاي خود را نيز با خود مي بردند، ولي هرگاه دچار طوفان مي شدند، بت ها را به دريا انداخته و فرياد يارب يارب سرمي دادند. (98)

در پايان يادآور مي شويم كه يكي از آياتي كه گاهي در باب معرفت فطري نسبت به وجود خداوند به آن استدلال مي شود، آيه 172 و 173 سوره اعراف است كه به آيه «ذر» معرف شده است. از آنجا كه در تفسير اين آيه ديدگاه هاي مختلفي اظهار شده و از طرفي در احاديث اسلامي نيز مورد توجه قرار گرفته است، در فصل بعد كه به بررسي فطرت در روايات خواهيم پرداخت و درباره آيه ياد شده نيز توضيحات لازم را خواهيم داد.

● فصل ششم: هدايت و معرفت فطري در احاديث اسلامي/ بخش اول

هدايت و معرفت فطري، در احاديث اسلامي جايگاه برجسته اي دارد. اين مسأله بخصوص در احاديثي كه از ائمه طاهرين (ع) روايت شده، مورد اعتناء و اهتمام ويژه قرار گرفته است. بدين جهت شايسته است فصل جداگانه اي را به نقل و بررسي اين روايات اختصاص دهيم. در روايات فطرت، هم فطرت ادراكي و معرفتي و هم فطرت گرايشي و احساسي مورد توجه قرار گرفته است و در بخش نخست هم به حوزه عقل نظري و جهان بيني مربوط مي شود و هم به حوزه عقل عملي و بايدها و نبايدهاي اخلاقي و رفتاري.

ميثاق فطري يكي از محورهاي مهم روايات فطرت را تشكيل مي دهد. يعني معرفت و ايمان به خداوند يكتا، به عنوان عهد و پيمان فطري بشر به شمارآمده است. بخشي از اين روايات در تفسير آيه ذر (اعراف / 172) وارد شده است. از اين رو تحقيق درباره حقيقت اين ميثاق و عالم ذر نيز از مسائل مهمي است، كه در اين فصل مورد بحث قرار خواهد گرفت.

در احاديث اسلامي، علاوه بر معرفت و هدايت فطري، از معرفت قلبي نيز ياد شده است. بررسي نسبت ميان معرفت فطري و قلبي نيز مساله ديگري است كه در اين فصل بررسي خواهد شد و مسائل ديگري از اين قبيل كه آگاهي نسبت به آن ها نقش موثري در بصيرت ديني ما خواهد داشت.

فطرت و معرفت

هدايت فطري، از آن جهت كه با ساحت عقلاني و انديشه ورزي انسان در ارتباط است، از مقوله معرفت و آگاهي است. اين معرفت، در مرحله نخست از قبيل درك حضوري و شهودي است و در مرحله بعد، به صورت معرفت حصولي و فكري ظاهر مي شود.

در برخي از احاديثي كه از عترت پيامبر اكرم (ص) روايت شده، فطرت به معرفت تفسير شده است. چنان كه از امام باقر(ع) روايت شده كه درباره حديث نبوي:

«كُل مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَه»   هر به دنيا آمده اي براساس فطرت متولد مي شود.

فرموده است:

«يَعْنِي عَلَي الْمَعْرِفَه بَاَن اللّه عَزَّوَجَل خالِقُه»(99)

منظور از اين حديث معرفت به اين است كه خداوند آفريدگار انسان است (و اين امر در فطرت هر انساني نهفته است)

پس از آن امام (ع) به آيه

«وَلَئِن سَاَلْتَهُم مَن خَلَق السَّموات وَالاْرْض لَيَقُوُلُن اللّه»(100)

و اگر از اين كافران سؤال كني چه كسي آسمان ها و زمين را آفريده است، بدون شك جواب دهند خدا.

استشهاد نمود.

مفاد اين آيه اين است كه اگر از مشركان و منكران رسالت پيامبراكرم (ص)سؤال شود كه چه كسي آسمان ها و زمين را آفريده است؟ به آفريدگاري خداوند و اين كه او آفريدگار جهان است، اقرار خواهند كرد. گرچه مقصود اولي و مطابقي آيه يادشده، اذعان و اقرار به آفريدگاري خداوند است، ولي روشن است كه اذعان و اقرار، مستلزم نوعي معرفت و شناخت نسبت به چيزي است كه مورد تصديق و اقرار قرار گرفته است.

مطلب يادشده (تفسير فطرت به معرفت) در چند حديث ديگر نيز وارد شده است، كه در برخي از آن ها معرفت، به صورت مطلق ذكر شده و در برخي ديگر، به خلقت يا ربوبيت اضافه شده است. يعني معرفت به توحيد در خالقيت و ربوبيت، معرفتي فطري است، كه از درون انسان سرچشمه مي گيرد.

براي روشن شدن بيشتر مطلب نمونه هايي از اين روايات ذكر مي شود:

1 ـ زراره گويد: از امام باقر(ع) از معني «حنيفيت» پرسيدم.

فرمود: مقصود همان فطرت است كه خداوند انسان را بر اساس آن آفريده است و آفرينش الهي تبديل پذير نيست. آن گاه فرمود: خداوند انسان ها را برمعرفت (به توحيد) آفريده است. (101)

2 ـ در حديث ديگري آمده است كه زراره درباره آيه: «فِطْرَه اللّه الَّتِي فَطَرَالنّاس عَلَيْها» از امام باقر(ع) سؤال كرد.

امام (ع) فرمود: خداوند آن گاه كه از آنان بر معرفت خود پيمان گرفت، توحيد را در فطرت آنان قرار داد. (102)

3 ـ در حديثي ديگر امام (ع) در پاسخ همان سؤال فرمود: «خداوند آنان را بر معرفت به اين كه او پروردگار آن هاست، آفريده است و اگر چنين معرفتي وجود نمي داشت، نمي دانستند كه چه كسي پروردگار و روزي دهنده آنان است.» (103)

4ـ در حديث ديگري زراره از امام صادق (ع) از تفسير آيه ميثاق(104) سؤال كرد.

امام (ع) فرمود: «معرفت در قلوب آنان ثابت ماند، ولي جايگاه ميثاق را فراموش كردند و در روزي ديگر (ظاهراً مقصود روز قيامت است) آن را به ياد خواهند آورد و اگر چنين معرفت فطري وجود نمي داشت، كسي نمي دانست كه چه كسي خالق و رازِ او است. (105)

قلمرو فطرت

عمده ترين قلمرو فطرت در احاديث عترت، توحيد است، ولي در برخي از روايات از معرفت خداوند، اسلام، نبوت و امامت نيز به عنوان امور فطري ياد شده است. روايات مربوط به فطري بودن توحيد، سه گونه اند: گونه نخست، رواياتي است كه توحيد را به طور مطلق ذكر كرده اند و دو دسته ديگر رواياتي هستند كه توحيد در خالقيت يا ربوبيت در آن ها مطرح شده است. اينك نمونه هايي از احاديث را در تبيين موارد يادشده نقل و بررسي خواهيم كرد:

1 ـ معرفت خدا: در روايتي كه از امام باقر(ع) در تفسير حنيفيت نقل شده، امام (ع) آن را به معرفت خداوند تفسير كرده و فرموده است:

«فَطَراللّه الْخَلْق عَلي مَعْرِفَتِه»(106)   خداوند آفريدگان (انسان ها) را بر معرفت خود سرشته است.

2 ـ توحيد مطلق: در چند روايت كه در تفسير آيه فطرت(107) وارد شده، فطرت به توحيد تفسير شده است.

«فَطَرَهُم جَميعاً عَلَي التَّوحِيِد»(108)  خداوند همه آن ها را براساس توحيد آفريده است.

3 ـ توحيد خالقيت: از امام باقر(ع) روايت شده كه در تبيين حديث نبوي «كُل مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَه» فطرت را به توحيد در خالقيت تفسير كرده و فرموده است:

«يَعْنِي عَلَي الْمَعْرِفَه بِأَن اللّه عَزَّوَجَل خالِقُه»

منظور از اين حديث اين است كه هر نوزادي مي داند كه خداوند عزوجل خالق و آفريننده اوست.

آن گاه به آيه «وَلَئِن سَاَلْتَهُم مَن خَلَق السَّموات وَ الاَرْض لَيَقُولُن اللّه» استشهاد كرده است. (109)

4 ـ توحيد ربوبيت: در حديث ديگري از امام باقر(ع) فطرت به توحيددر ربوبيت تفسير شده و فرموده است:

«فَطَرَهُم عَلي مَعْرِفَه أَنَّه رَبّهُم». (110) خداوند انسان ها را براساس اين شناخت آفريده است كه او رب آن هاست.

5ـ اسلام: در برخي از روايات، آيين حنيف كه مقتضاي فطرت بشراست، به اسلام تفسير شده است. (111)

اين تفسير در مورد آيه صبغه(112): نيز در چند روايت وارد شده است. (113) دراين جا به ذكر يك نمونه بسنده مي شود:

ابان از امام صادق (ع) درباره آيه «صِبْغَه اللّه وَ مَن اَحْسَن مِن اللّه صِبْغَه» سؤال كرد.

امام (ع) فرمود: مقصود از «صبغه»، اسلام است. (114) يعني اسلام در اين روايات به همان معنايي است كه از اسلام در آيه

«اِن الدّين عِنْدَاللّه الاسْلام»(115) تنها آيين خداپسند اسلام است.

مقصود است. يعني تسليم بودن در برابر خداوند و احكام الهي، كه پيروي از آيين اسلام، كامل ترين و آخرين مصداق آن است. بنابراين اسلام فطري درحقيقت همان توحيد فطري است.

6 ـ نبوت و امامت: در برخي از روايات، از نبوت و امامت نيز به عنوان معرفت ها يا پيمان هاي فطري خداوند، موجود در نهاد بشر ياد شده است. البته آن چه در اين روايات آمده، نبوت پيامبراكرم (ص) و امامت علي (ع) است(116)، ولي شايد بتوان گفت: ذكر آن دو، از قبيل ذكر مصاديق كامل تر و عاليتر درباب نبوت و امامت است. بدين جهت در برخي از روايات، فطرت، به ولايت تفسير شده است. (117) در اين جا به ذكر يك نمونه از اين روايات بسنده مي كنيم:

شيخ صدوق از امام صادق (ع) روايت كرده است كه درباره آيه فطرت فرمود: «التوحيد» و محمد رسول اللّه، و علي اميرالمومنين. يعني مقصود ازفطرت، توحيد، رسالت پيامبراكرم (ص) و امامت علي (ع) است.

درك نيازمندي بشر به نبوت و امامت، همان اندازه روشن و فطري است كه درك نيازمندي جهان به آفريدگاري توانا، دانا و حكيم. چنان كه نيل به كمال مطلوب كه از تمايلات فطري انسان است، بدون برخورداري از هدايت وحياني ـ در كنار هدايت عقلاني ـ ميسور نيست و اين همه مقتضاي فطرت و آفرينش انسان است. بدين جهت توحيد، نبوت و امامت ريشه در فطرت آدمي دارند.

اين مطلب كه توحيد با ولايت ملازمه دارد و بدون باور قلبي به ولايت، نبوت، امامت و التزام عملي به آن، نتيجه مطلوب از توحيد به دست نخواهد آمد، در احاديث بي شماري كه از ائمه اهل بيت: روايت شده، بيان گرديده است. چنان كه در حديث سلسله الذهب كه امام رضا(ع) براي مردم نيشابور ايراد فرمود، پس از بيان اين كه ايمان به توحيد، حصار امن الهي از عذاب دوزخ است، يادآور شد كه شرط آن اقرار به امامت آن حضرت است. (118)

در اين باره روايات بسياري مبني براين كه ولايت از مهمترين اركان اسلام است روايت شده كه نقل همه آن ها در گنجايش اين بحث نيست. (119)

در اين باره از امام حسين (ع) روايتي نقل شده است كه بسيار روشن گر وگويا است. امام (ع) فلسفه آفرينش انسان را معرفت خداوند دانسته است، كه بادست يافتن به چنين معرفتي، انسان جز خدا را پرستش نخواهد كرد. در اين هنگام فردي از او پرسيد:

معرفت خداوند كدام است؟

امام (ع) فرمود: «مَعْرِفَه اَهْل كُل زَمَان اِمَامَهُم الَّذِي يَجِب طَاعته»(120)

اين كه مردم در هر عصر و زماني امام را كه اطاعت از او بر آنان واجب است بشناسند.

اگر به انحرافاتي كه در طول تاريخ بشر، در زمينه توحيد و خداپرستي رخ داده است نظر كنيم، مي بينيم كه ريشه اين انحرافات، به انحراف در باب ولايت و رهبري بازمي گردد. اين حقيقت را در تاريخ اسلام نيز به روشني مي توان يافت و از اين جا مي توان به راز تاكيد ويژه دين بر مساله ولايت و اين كه چرا قرآن كريم، امامت را مايه كمال دين مي شمارد و مي فرمايد:

«اَلْيَوْم اَكْمَلْت لَكُم دينَكُم...» (121) و چرا پيشوايان معصوم ولايت را شرط توحيد دانسته اند؟... پي برد.

7 ـ ارزش هاي اخلاقي: بررسي رابطه فطرت و اخلاق نيازمند بحث جداگانه اي است تا جنبه هاي مختلف آن مورد تحقيق قرار گيرد. در اين جافقط اين نكته را يادآور مي شويم كه رابطه فطرت و اخلاق، قلمرو ديگري ازهدايت و معرفت فطري را تشكيل مي دهد.

اصولاً ارزش هاي اخلاقي، تبلور و تجلّي توحيد در حوزه صفات و ملكات نفساني اند. چنان كه كارهاي پسنديده تجلّي و تجسّم توحيد در ساخت رفتار وكردارند. از اين رو، فطري بودن توحيد، دربردارنده فطري بودن ارزش هاي اخلاقي و بايستگي هاي فعلي نيز مي باشد. بدين جهت پيامبران الهي كه رسالت تجديد ميثاق فطري بشر را بر دوش داشته اند، هم مناديان توحيد در حوزه عقيده بودند و هم دعوت كنندگان به فضايل و ارزش هاي اخلاقي.

پيامبر گرامي اسلام (ص) كه خاتم نبوتها و شريعت هاي الهي است و همگان را به آيين فطري دعوت كرده است، يكي از اهداف رسالت خود را به كمال رساندن مكارم اخلاق دانسته و فرموده است:

«بُعثِت لِأُتَمّم مَكَارِم الاَخْلاق».

مبعوث شدم تا كار مكارم اخلاق را به پايان برسانم.

در حديثي آمده است كه در شب معراج، پس از آن كه پيامبر اكرم (ص) به بيت المقدس وارد شد و دو ركعت نماز به جاي آورد و از مسجد بيرون رفت، جبرئيل با دو ظرف نوشيدني، كه يكي شراب بود و ديگري شير نزد پيامبر(ص)آمد و پيامبر، ظرف شير را برگزيد. آن گاه جبرئيل گفت: «اِخْتَرْت الْفِطْرَه»(122) چيزي را كه مطابق فطرت (يا رمز فطرت) است انتخاب كردي.

هرگاه بُعد عقلاني هدايت و معرفت فطري را درنظر آوريم، رابطه فطرت و اخلاق روشن تر خواهد بود؛ چرا كه عقل به روشني بر اصول فضايل و رذايل اخلاقي دلالت مي كند. از اين رو از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود:

«بشر در پرتو عقل، خدا را شناخت و با هدايت عقل، (اصول) حسن و قبح افعال را شناخت». (123)

ميثاق فطري، كَي و چگونه؟

در اين كه نوعي ميثاق فطري ميان خداوند و انسان ها برقرار شده است، ترديدي نيست؛ زيرا روايات اسلامي در اين باره بسيار است، ولي سخن درچگونگي اين ميثاق و زمان آن است. از برخي روايات چنين برمي آيد كه اين ميثاق، در زماني قبل از آن كه فرزندان آدم از راه تولد و تناسل پديد آيند، انجام گرفته است. در اين روايات ميثاق فطري به عنوان تفسير آيه «ذر»(124) بيان شده است، به روايات ذيل توجه كنيد:

1 ـ زراره از امام صادق (ع) از معني آيه:

 «واذ اَخَذَ رَبُّك مِن بني آدَم مِن ظهْرِهْم ذُرِيَّتَهُم وَ اَشْهَدهُم عَلَي اَنْفُسِهِم أَلَسْت بربِّكُم قَالُوا بَلي»

سؤال كرد. امام (ع) در جواب فرمود:

«ثَبَتَت الْمَعْرِفَه فِي قُلُوبِهِم و َنَسُوا الْمَوْقِف، وَ سَيَذْكُروُنَه يَوْماً، وَلَولا ذَلِك لَم يَدْر، اَحَدٌ مَن خالِقه وَلاَ مَن رازِقه»(125)

معرفت در دلهاي آنان ثابت است، ولي موقف (مكان و چگونگي) آن را فراموش كرده اند، و روزي آن را به ياد خواهند آورد. اگر چنين پيماني گرفته نشده بود، كسي نمي دانست خالق و رازِ او چه كسي است.

2ـ رُفاعه از امام صادق (ع) از معني آيه ذر پرسيد. امام (ع) پاسخ داد:

«نَعَم لِلّه الْحُجَّه عَلَي جَميع خَلْقِه اَخَذَهُم يَوْم اَخْذق الْمِيثاق».

بله خداوند بر همگان حجتي دارد كه آن را روز اخذ ميثاق از آن ها، گرفته است.

راوي حديث اضافه مي كند كه امام (ع) هنگام بيان مطلب فوق، دست خود را به هم فشرد. (قَبَض يده) (126) اين عمل كنايه از احاطه علم و قدرت خداوند بر بشر است و اين كه همه آنان در قبضه ربوبيت او قرار دارند.

3 ـ عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) خواست تا كلمه فطرت در آيه «فطره اللّه التي فطرالناس عليها» را براي او معنا كند. امام (ع) فرمود:

«مقصود از فطرت اسلام است. خداوند آن گاه كه از بشر بر توحيد پيمان گرفت

و فرمود: «اَلَسْت بِرَبِّكُم» سرشت آنان را بر اسلام نهاد و حال آن كه در ميان آنان مومن و كافر وجود دارد (يا وجود داشت).» (127)

4 ـ زراره از امام باقر(ع) تفسير آيه «فطره اللّه التي فطرالناس عليه» را جوياشد. امام (ع) فرمود:

«خداوند آن گاه كه از آنان بر ربوبيت خود پيمان گرفت، آنان را بر فطرت توحيد آفريد.»

زراره پرسيد: آيا آنان با خدا سخن گفتند (خاطبوه؟)

امام (ع) فرمود: آري. سپس افزود:

«اگر چنين ميثاقي در كار نبود، آنان نمي دانستند كه چه كسي پروردگار و رازِ آن هاست.» (128)

5 ـ در حديث ديگر، زراره از امام باقر(ع) تفسير آيه ذر (و اذ اخذ ربك من بني آدم...) را پرسيد. امام (ع) فرمود:

 «خداوند فرزندان آدم را تا روز قيامت بسان موجوداتي بسيار كوچك (كَالذّرّ) از پشت (يا صلب) او بيرون آورد و آنان را به صنع و آفرينش خود آگاه ساخت و اگر چنين واقعه اي تحقق نيافته بود، كسي پروردگار خود را نمي شناخت.» (129)

تحقيق و بررسي

درباره رواياتي كه راجع به عالم ذر و اخذ ميثاق از ذريه آدم وارد شده، و نيز در تفسير آيه ذر اقوال بسياري نقل شده است. عده اي از مفسران ومحدثان، مدلول ظاهري اين روايات را برگزيده و گفته اند: همه فرزندان آدم تا روز قيامت، بسان موجوداتي بسيار كوچك در عالمي ديگر خلق شده اند و خداوند از آنان بر ربوبيت خود اقرار گرفته است. آن گاه حيات كوتاه آنان پايان يافته است تا بار ديگر از طريق توالد و تناسل در زمانهاي متوالي به دنيا آمده و بر اساس آن اقرار پيشين، خداوند را بشناسند و بدين طريق، حجّت برهمگان ثابت گرديده است، خواه مومن و موحد باشد يا ملحد و كافر.

اين قول در تفاسير شيعه و اهل سنت به صورت هاي مختلف نقل شده است. (130)

البته بر اين نظريه از طرف محققان ـ اعم از شيعه و سنّي ـ اشكالاتي واردشده است. اين اشكالات دو گونه اند: نخست اين كه اين نظريه با ظاهر آيه ذرهمآهنگ نيست، زيرا:

اولاً: در اين آيه، ذرّيه به بني آدم نسبت داده شده است نه به آدم.

و اذْ اَخَذَ رَبّك مِن بَنِي آدَم مِن ظُهُورِهِم ذُرِيَّتَهُم.

ثانياً: يكي از اهداف اين ميثاق اين است كه ملحدان نتوانند شرك پدران خود را بهانه قرار دهند.

اَوْتَقَوُلُوا انَّما اَشْرَك آباؤُنا مِن قَبْل وَ كُنّا ذُرِّيَه مِن بَعْدهِم.

بنابراين پدران كساني كه از آنان بر ربوبيّت خداوند پيمان گرفته شده است، مشترك بوده اند و اين مطلب در مورد همه افراد بشر صادق نيست.

ثالثاً: يكي ديگر از اهداف ميثاق مزبور، اين است كه منكران و ملحدان در قيامت نتوانند غفلت خود را از ربوبيت خداوند در دنيا بهانه قرار دهند.

«اَن تَقُولُوا يَوْم الْقِيامَه انّا كُنّا عَن هذا غافِلين»

البته اين در صورتي است كه هيچ يك از ما هيچ گونه اثري از چنين ميثاقي را به خاطر ندارد. در اين صورت غرض از ميثاق مزبور برآورده نخواهد شدو اين كار بر خداوند حكيم روا نيست.

نوع دوم اشكالات نظريه مزبور اين است كه اصولاً چنين قولي معقول به نظر نمي رسد؛ زيرا هدف از آن، چنان كه گفته اند اين بوده است كه انسان دردنيا با توجه به ميثاق مزبور نسبت به توحيد آگاهي داشته باشد و حجت بر او تمام گردد. در حالي كه انسان ـ چنان كه قبل از اين اشاره شد ـ اصولاً نسبت به چنين ميثاقي هيچ گونه آگاهي ندارد. در اين صورت چگونه مي توان آن رامنشا آگاهي به توحيد و ملاك اتمام حجت بر بشر دانست. به عبارت ديگر، ذرّيه آدم در عالم ذر، يا داراي عقل و درك عقلي بوده اند يا نه. فرض اخير باطل است؛ زيرا خطاب حقيقي و گرفتن اقرار بر ربوبيت خداوند بدون داشتن چنين فهم و دركي معقول نيست.

در فرض نخست، فايده اي بر آن مترتب نخواهد بود؛ زيرا معيار و مقياس چنين اقرار و اذعاني، عقل و خرد آدمي است كه در همين جهان از آن برخوردار است و عقل و خرد ـ پيراسته از وهم و هواهاي نفساني ـ بر ربوبيت خداوند اذعان و اقرار دارد. خواه در عالم ديگر چنين اقراري از او گرفته شده باشد يا نه؟(131)

با توجه به اشكالات ياد شده و نظاير آن، عده اي از محققان، احاديث مربوط به عالم ذر را به گونه هاي مختلف تاويل و تفسير كرده اند. شيخ مفيداحاديثي را كه بر استشهاد و گفتگوي شفاهي و حقيقي دلالت مي كنند، معتبر ندانسته و رد كرده است، ولي احاديث ديگر را معتبر دانسته و يادآور شده است كه خداوند همه فرزندان آدم را در برابر ديدگان او نمايان ساخت و آن هاسه دسته بودند: عده اي كه بر بالاي سر آنان نور و روشنايي بود، عده اي كه بر بالاي سرشان ظلمت و تاريكي بود و عده اي ديگر كه بالاي سر آن ها نور آميخته با ظلمت قرار داشت. وقتي آدم آن ها را ديد، از كثرت آنان شگفت زده شد و خداوند بدين صورت كثرت ذرّيه او را به وي نشان داد و به او آموخت كه سه گروه مزبور بيانگر آن است كه فرزندان او در دنيا سه دسته خواهند بود. دسته اي كه جز اطاعت خداوند كاري انجام نمي دهند، دسته اي كه راه كفر و عصيان را برمي گزينند و بالأخره عده اي كه هم اهل طاعت و عبادتند و هم اهل معصيت. دسته اول اصحاب بهشت خواهند بود، دسته دوم اصحاب دوزخ ودر مورد دسته سوم نيز خداوند به عدل يا فضل و كرم خود عمل خواهد كرد. (132)

ابن كثير نيز در تفسير خود، پس از نقل روايات مربوط به عالم ذر گفته است:

«اين احاديث بر اين هستند كه خداوند ذريه آدم را از صلب او بيرون آورده و اهل بهشت را از اهل دوزخ جدا ساخته است، اما شهادت گرفتن از آنان برربوبيّت خويش جز در دو روايت ــ كه هر دو موقوف اند ــ وارد نشده است. بدين جهت گروهي از علماي سلف و خلف شاهد گرفتن در آيه ذر را بر آفرينش بشر بر فطرت توحيد تفسير كرده اند.» (133)

● فصل ششم: هدايت و معرفت فطري در احاديث اسلامي/ بخش دوم

شيخ مفيد، پس از تاويل و توجيه احاديث ذر، به تفسير آيه شريفه ذر پرداخته و تطبيق آن را بر قول كساني كه ميثاق در عالم ذر را از قبيل ميثاق كلامي و خطاب لفظي و حقيقي دانسته اند، مردود دانسته و چنين گفته است:

«در اين آيه نوعي مجاز به كار رفته است و معني آن اين است كه خداوند ازهمه فرزندان آدم بر خالقيت و ربوبيت خود اقرار گرفته است. بدين صورت كه قوه عقل و تفكر را به آنان اعطا كرده و نشانه هاي توحيد را به آنان ارائه نموده است و از آنجا كه مقتضاي تفكر و تعقل در جهان، اقرار و اذعان به ربوبيت است، در حقيقت هيچ كس منكر وجود خدا و ربوبيت او نيست. هرچند به زبان خلاف آن را اظهار كند. جمله: «قالُوا بَلي» نيز كنايه از همين حقيقت است و از آنجا كه عقل و خرد، پرده غفلت را كنار مي زند و پيروي از نياكان مشرك را نيز منطقي نمي داند، عذرخواهي ملحدان در قيامت به اين كه غافل بودند يا روش نياكانشان آنان را از اقرار به ربوبيت خداوند منحرف ساخته است، پذيرفته نخواهد شد.

استفاده از صناعت مجاز و استعاره در قرآن كريم موارد فراوان دارد. چنان كه در ادبيات عرب (قبل و بعد از اسلام) نيز رايج و شايع است. از آن جمله است آيه «ثُم استوي الي السماء وهي دخان فقال لها وللارض ائتيا طوعا اوكرها قالتا اتينا طائعين»(134) ؛ زيرا روشن است كه خداوند با خطاب لفظي آسمان و زمين را مخاطب قرار نداده است و آسمان و زمين نيز با اقرار لفظي به اطاعت از خداوند اقرار نكرده اند، بلكه چنين تعبيري كنايه از قدرت نافذخداوند در آفرينش آسمان و زمين است. از اين قبيل است آيه: «يوم تقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد»(135)

روشن است كه خداوند با خطاب لفظي با جهنم سخن نخواهد گفت و جهنم نيز با پاسخ لفظي جواب نخواهد داد، بلكه تعبير يادشده كنايه از وسعت دوزخ است و اين كه گنجايش همه اهل عذاب را دارد.» (136)

تفسير مزبور به شيخ مفيد اختصاص ندارد، بلكه قبل و بعد از او نيزطرفداران بسياري داشته است. به نقل طبرسي، اماني، ابومسلم و ابن اخشيد ازجمله متكلمان معتزله نيز همين قول را برگزيده اند. (137) چنان كه سيد مرتضي در «امالي»(138) ، و شيخ طوسي در «تبيان»(139) نيز آن را به عنوان يكي از وجوه قابل قبول در تفسير آيه نقل كرده اند.

ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه در توضيح كلام امام علي (ع) كه تجديد ميثاق فطرت را از اهداف پيامبران الهي دانسته و گفته است:

«در تفسير اين جمله به آن چه اهل حديث در تفسير آيه «و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهد هم علي انفسهم اَلست برّبكم قالوا بلي» گفته اند نيازي نيست، بلكه مقصود امام (ع) اين است كه چون معرفت به خداوند و دلايل توحيد و عدل الهي در عقول بشر نهفته است، خداوند پيامبران را فرستاده است تا اين معرفت عقلي را مورد تاكيد قرار دهند، چنان كه معناي حديث «كل مولود يولد علي الفطره» نيز همين است.» (140)

زمخشري در تفسير «كشاف» آيه ذر را از قبيل تمثيل دانسته و پيمان مذكور در آن را بر همين معنا حمل كرده است. (141) مولفان تفاسير بيضاوي، المنار و تفسير مراغي نيز اين نظريه را برگزيده اند. (142) ابن شهر آشوب در كتاب «متشابه القرآن» هم نظريه يادشده را استوار دانسته و نظريه منسوب به حَشْويه از اهل حديث را رد كرده است. (143)

اشكال

اشكالي كه بر اين نظريه وارد شده اين است كه تفسير ميثاق فطري به معرفت بديهي عقلي با ظاهر آيه ذر هماهنگ نيست؛ زيرا كلمه «اذ» و فعل هاي «اخذ، قال و قالوا» بر زمان گذشته دلالت مي كنند. در اين صورت، مدلول ظاهري آيه اين است كه گرفتن ميثاق عمومي از بشر بر ربوبيت خداوند در زمان گذشته رخ داده است. در حالي كه طبق تفسير يادشده، اين ميثاق امري تدريجي است و در طول تاريخ بشر و نسل به نسل تحقق مي يابد. (144)

پاسخ

گرچه ظهور آيه ـ چنان كه گفته شد ـ بر تحقق ميثاق ميان انسان و خدا بر ربوبيت الهي در زمان گذشته دلالت دارد، ولي اين دلالت ظاهري به گونه اي نيست كه عدول از آن جايز نباشد، بلكه هرگاه دليل يا قرينه اي برخلاف وجود داشته باشد، بايد ظاهر را رها كرد و به مفاد آن دليل يا قرينه ملتزم شد، چنان كه مثلاً در آيه

«وَ اذْ قَال اللّه يا عيسي ابْن مَرْيَم ءَاَنْت قُلْت لِلنّاس اتَّخِذُونِي وَ اُمّي الهَيْن مِن دوُن اللّه»(145)

و ياد كن آن گاه كه خدا به عيسي بن مريم گفت آيا تو به مردم گفتي كه من و مادرم را دو خداي ديگر سواي خداي عالم اختيار كنيد؟

زمان وقوع خطاب الهي با عيسي (ع) روز قيامت است، اگرچه آيه با كلمه «اذ» آغاز شده است كه بر زمان گذشته دلالت مي كند و اين كنايه از قطعي و حتمي بودن وقوع چنين خطابي در قيامت است.

از آنجا كه طبق ادله اي كه برخي از آن ها پيش از اين نقل گرديد، تحقق ميثاق ربوبيت خداوند به گونه اي كه در برخي از روايات آمده و ظاهرگرايان اهل حديث و تفسير برگزيده اند، امري نامعقول و خردناپذير است، ظهور ابتدايي آيه در دلالت بر زمان گذشته، حجيت نخواهد داشت و اين قاعده اي است كه در ديگر آيات قرآن و حتي روايات نيز به كار گرفته مي شود و تاويل متشابهات قرآن و حديث در باب صفات خداوند از روشن ترين مصاديق آن است.

شايد وجه به كاربردن لفظ «اذ» و فعل هاي ماضي درباره امري كه به تدريج تحقق مي يابد، اين باشد كه بر قطعيت و عموميت آن و اين كه اين سنت الهي به هيچ وجه تخلف پذير و اختلاف بردار نيست، تاكيد نمايد تا آنجا كه گويا درگذشته تحقق يافته و هيچ گونه تغيير و تبديلي در آن راه نخواهد يافت.

گواه اين احتمال، جمله «لاتبديل لخلق اللّه» در ذيل آيه فطرت است، كه مفاد ظاهري آن، همان ميثاق فطري است كه شالوده آفرينش انسان را تشكيل مي دهد.

حال اگر آياتي چون:

«اَفِي اللّه شَك فاطِرِ السَّموات وَ الاَرْض»(146) آيا در خدا، آن آفريننده آسمان ها و زمين، شكي هست؟

«اَللّه نُوُرُ السَّموات وَ الاَرْض»(147) خدا نور آسمان ها و زمين است.

«اَلَم اَعْهَدْ الَيْكُم يا بَنِي آدَم أَلاّ تَعْبُدُوا الشَّيْطان انَّه لَكُم عَدّوٌ مبين * وَ أَن اعْبُدوُني هذا صراط مستقيم»(148)

اي فرزندان آدم! آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد؛ زيرا دشمن آشكار شماست؟ * و مرا بپرستيد كه راه راست اين است؟

«سَنُريهِم آياتنا فِي الا´فاِق وَ في أَنْفُسِهِم حَتَّي يَتَبَيَّن لَهُم أَنَّه الْحَق»(149)

ديري نمي پايد كه آيات قدرت خود را در آفاق و در وجود خودشان به آن ها نشان خواهيم داد تا بر ايشان آشكار شود كه او حق است.

و نظاير آن را در كنار آيه فطرت(150) و آيه ذر(151) قرار داده و طبق روش تفسير قرآن، همه آن ها را يكجا مورد مطالعه قرار دهيم، درستي احتمال يادشده آشكارتر خواهد شد. مفاد مجموع اين آيات دو چيز است:

1ـ دلايل و شواهد وجود خداوند در جهان فراوان و آشكار است.

2 ـ آفرينش انسان به گونه اي است كه با اندكي تأمل و توجه در نظام آفرينش و هستي خويش، بر وجود خداوند و توحيد اذعان مي كند. مشروط به آن كه از اغواگري هاي واهمه و وسوسه هاي نفس امّاره در امان باشد.

گواه ديگر اين نظريه اين است كه يكي از اهداف رسالت پيامبران ـ طبق فرموده امام علي (ع)، تجديد ميثاق فطري انسان ها با خداوند بوده است. ازطرف ديگر در حكايت هاي قرآني از روش پيامبران، اثري از يادآوري ميثاق فطرت در جهاني ديگر به نام عالم ذر يافت نمي شود، بلكه آن چه دراحتجاجات آنان ديده مي شود، يادآوري نشانه هاي علم و قدرت الهي در آفرينش انسان و جهان و بيداركردن عقل و خرد آنان به شيوه هاي گوناگون است.

قرآن كريم گفتار آنان را خطاب به اقوام و امت هاي خويش چنين نقل مي كند:

«قَالَت رُسُلُهُم أَفِي اللّه شَك فاطِر السَّموات وَ الاَرْض»(152)

پيامبرانشان به آن ها گفتند آيا در خدا آن آفريننده آسمان ها و زمين شكي هست؟

اين سخن را آنان در پاسخ اقوام خود مي دادند كه مي گفتند:

«انَّا كَفَرْنا بِمَا اُرْسِلْتُم بِه وَ انّا لَفِي شَك مِمّا تَدْعُونَنَا الَيْه مُريب»(153)

ما به رسالت شما كفر ورزيده و نسبت به آن چه ما را به آن دعوت مي كنيدشك و ترديد داريم.

بدون شك پيامبران الهي كه مامور تجديد پيمان فطرت و يادآوري آن به بشر بودند، به اين رسالت جامه عمل پوشانده اند. از طرف ديگر، آنان دراحتجاج با انسان ها، بديهي بودن وجود خداوند، توحيد و اين كه خلقت جهان دليل روشني بر وجود خداوند است را يادآور شده اند. از اين روي كرد چنين برمي آيد كه مقصود از ميثاق فطرت، مربوط به همين جهان است و ريشه درنهاد و سرشت انسان و ضمير و خرد او دارد.

نكته قابل ذكر ديگر در اين باره اين است كه امام علي (ع) پس از جمله «ليستادوهم ميثاق فطرته» كه بيانگر رسالت پيامبران در بازستاندن پيمان فطرت از انسان ها است، رسالت هاي ديگري را نيز براي آنان برشمرده است كه عبارتند از:

1ـ يادآوري نعمتهاي خداوند كه بشر فراموش كرده است.

(وَيُذكّروهم منسي نعمته)

2 ـ احتجاج با افراد، از طريق تبليغ پيام هاي الهي.

(ويحتجوا عليهم بالتبليغ)

3 ـ برانگيختن گنجينه هاي خرد آنان.

(وليثيروا لهم دفائن العقول)

4 ـ نشان دادن و بيان نشانه هاي قدرت خداوند از جمله آسمان برافراشته و زمين گسترده و...

«وَيُروهُم آيات المقدره من سقف فوقهم مرفوع، ومهاد تحتهم موضوع...» (154)

آن چه از ظاهر اين جملات برمي آيد، اين است كه همه آن ها بيانگر روش پيامبران الهي در تجديد ميثاق فطرت ميان انسان و خداوند هستند.

آيا معرفت فطري اكتسابي است؟

از مطالب گذشته چنين برمي آيد كه معرفت فطري نسبت به خداوندعموميت داشته و مومن و كافر از آن برخوردارند. بدين جهت، حجت خداوند بر همگان تمام است و در اين باره عذر جهالت و غفلت از كسي پذيرفته نيست. اين مطلب در گرو دو چيز است: يكي اين كه معرفت فطري فعليت داشته باشد و ديگري اين كه امري موهبتي و آفرينشي باشد. به گونه اي كه عنصر اختيار و اكتساب در آن نقشي نداشته باشد؛ زيرا اگر معرفتي وابسته به عقل و انديشه ورزي باشد، اراده و اختيار انسان در به كارگيري عقل و انديشه دخالت خواهد داشت و در اين صورت حصول معرفت، مشروط و تخلّف پذير خواهد بود، نه منجّز و تخلّف ناپذير.

بديهي است مشروط و تخلف پذير بودن معرفت، با عموميت و حتميت آن منافات دارد. از طرف ديگر تقرير و تفسير معرفت فطري ـ با توجه به شرحي كه گذشت ـ وابسته به عقل و انديشه انسان است. يعني اگر انسان از گوهر عقل و انديشه خود به صورت درست استفاده كند، در وجود خداوند و كمالات ذاتي او ترديدي نخواهد كرد، ولي هرگاه از عقل و انديشه خود بهره نبرد، معرفت فطري تحقق نخواهد يافت و در نتيجه عموميت و فعليت آن خدشه پذيرخواهد شد.

راه حل اين مشكل اين است كه نكاتي را مورد توجه و تامل قرار دهيم:

1 ـ معرفت فطري مخصوص انسان است و از سنخ هدايت غريزي يا طبيعي كه در حيوانات و موجودات طبيعي يافت مي شود و يا معرفت حضوري وشهودي مخصوص عقول و فرشتگان (مجردات تامّه) نيست. بنابراين نبايد معرفت فطري را با هيچ يك از اقسام يادشده مقايسه نمود.

2 ـ معرفت فطري، مبناي احتجاج خداوند بر مكلّفان است و برخورداري ازدرك عقلي، پيش شرط تكليف است. بنابراين در مورد كودكان و افرادي كه از درك عقلي بي بهره اند، معرفت فطري فعليت ندارد؛ هر چند قابليت آن در آنان موجود است.

3 ـ عقل و فطرت بسان آينه اي است كه سيماي حقيقت در آن نمايان مي گردد. البته اگر غبار غفلت و حجاب هاي وهم و خيال و شهوت آن را فرا گيرد، سيماي حق را نمي توان در آن يافت. بدين جهت بايد با تذكر و تنبّه، موانع مزبور را برطرف ساخت. فلسفه ارسال پيامبران در باب توحيد نيز همين بوده است.

4 ـ از آنجا كه زدودن اين غبارها و دريدن آن حجاب ها در توان و اختيارهمگان است، بنابراين معرفت فطري نسبت به مكلّفان عموميت دارد.

5 ـ بدون شك معرفت خداوند، يكي از مهمترين تكاليف الهي بر بشر است و تكليف زماني معنا دارد كه در اختيار انسان و اكتسابي او باشد؛ چرا كه چيزي كه وجود يا عدم آن از قلمرو قدرت و اختيار انسان بيرون باشد، قابل تكليف نخواهد بود.

6 ـ حدوث معرفت به عنوان پديده اي از پديده هاي هستي جز به اراده و مشيت خداوند و ايجاد و احداث او تحقق نخواهد يافت، ولي توجه و تفكر انسان از اسباب و علل زمينه ساز تحقق آن است. بر اين اساس اگر مقدمات واسباب زمينه ساز معرفت را در نظر آوريم، بايد بگوييم: معرفت امري اكتسابي است و در حوزه قدرت و اختيار انسان قرار دارد، ولي اگر افاضه و ايجاد آن را از جانب خداوند در نظر آوريم بايد بگوييم: معرفت امري افاضي و غيراكتسابي است و از حوزه قدرت و اختيار انسان خارج است.

از اين بيان وجه جمع ميان دو دسته آيات و روايات در باب هدايت و معرفت روشن مي شود. دسته اول آيات و رواياتي است كه بر اكتسابي واختياري بودن هدايت و معرفت در انسان دلالت مي كنند و او را بر تحصيل آن تشويق و توصيه مي نمايند. مانند آيات و روايات ذيل:

1 ـ «قُل انْظُرا مَاذَا فِي السَّموات وَ الاَرض»(155)

بگو: بنگريد كه چه چيزهايي در آسمان ها و زمين است.

2ـ «وَ فِي الاَرْض آيات لِلْمُوقِنين * وَ فِي أَنْفُسِهِم أَفَلا يُبْصِرُون»(156)

و در زمين براي اهل يقين عبرت هايي است * و نيز در وجود خودتان آيانمي بينيد؟

3 ـ «ان فِي خَلْق السَّموات وَ الاَرْض وَ اخْتِلاف اللَّيْل وَ النَّهارِ لَآيات لاولي الالباب»(157)

هر آينه در آفرينش آسمان ها و زمين و آمد و شد شب و روز، خردمندان راعبرتهاست.

4 ـ اَفَلا يَنْظُرُون الَي الابِل كَيْف خُلِقَت * وَ الَي السَّما كَيْف رُفِعَت * وَ الَي الْجِبال كَيْف نُصِبَت * وَ الَي الاَرْض كَيْف سُطِحَت»(158)

آيا به شتر نمي نگرند كه چگونه آفريده شده است؟ و به آسمان كه چسانش برافراشته اند؟ * و به كوهها كه چگونه بركشيده اند؟ * و به زمين كه چسان گسترده شد؟

5 ـ وَ اللّه أَخْرَجَكُم مِن بُطُون أُمَّهَاتِكُم لاتَعْلَمُون شَيْئاً وَ جَعَل لَكُم السَّمْع وَ الاَبْصارَ وَالاَفْئِدَه لَعَلَّكُم تَشْكُرُون»(159)

خدا شما را از بطن مادرانتان بيرون آورد و هيچ نمي دانستيد و برايتان چشم و گوش و دل بيافريد، شايد سپاس گوييد.

6 ـ ان شَرَّ الدَّواب عِنْدَاللّه الصُّم البُكْم الَّذين لايَعْقِلُون»(160)

بدترين جانواران در نزد خدا اين كران و لالان هستند كه در نمي يابند.

7ـ مَن عَرَف نَفْسَه عَرَف رَبَّه. (161) هر كس نفس خود را بشناسد، خدا را مي شناسد

8 ـ معرفه الله تعالي اعلي المعارف. (162)

شناخت خداي تعالي عالي ترين معرفت هاست.

9 ـ لَم يَطْلِع الْعُقُول عَلي تَحْديدِ صِفَتِه وَ لَم يَحْجُبْها عَن واجِب مَعْرِفَتِه(163)

عقل ها را بر حقيقت ذات خود آگاه نساخته، اما از معرفت و شناسايي خودباز نداشته است.

10 ـ «ان افْضَل الْفَرائِض وَ اَوْجَبَها عَلَي الانْسان مَعْرِفَه الرَّب وَ الاقْرارُ لَه بِالْعُبُودِيَّه»(164)

شريف ترين معرفت ها براي انسان و واجبترين آن ها براي او شناخت پروردگار و اقرار به بندگي اوست.

دسته دوم آيات و رواياتي است كه هدايت و معرفت را فعل ويژه خداونددانسته و بر نفس تاثير انسان در حصول هدايت و معرفت دلالت مي كنند. نمونه هاي ذيل از اين قبيل اند:

1ـ «انّا هَدَيْناه السَّبيل امّا شاكِراً وَ امّا كَفُوراً»(165)

ما راه را به انسان نشان داديم. حال او يا سپاسگزار خواهد بود يا ناسپاس و كفران كننده.

2ـ «انَّك لاتَهْدِي مَن أَحْبَبت وَلكِن اللّه يَهْدِي مَن يَشاء»(166)

(اي پيامبر!) تو نمي تواني هر كسي را كه دوست داري هدايت نمايي، بلكه اين خداست كه هر كه را بخواهد هدايت مي كند.

3 ـ محمدبن حكيم از امام صادق(ع) پرسيد، معرفت، فعل چه كسي است؟ امام (ع) پاسخ داد: معرفت، فعل خداوند است (فعل انسان ها نيست). (167)

4 ـ عبدالاعلي از امام صادق(ع) پرسيد: آيا در وجود انسان ها ابزارهايي كه با آن ها معرفت را به دست آورند قرار داده شده است؟

امام پاسخ داد: خير.

پرسيد آيا آنان به تحصيل معرفت مكلف شده اند؟

فرمود: نه، بيان حقيقت، فعل خداوند است. خداوند كسي را به آن چه در توانش نيست تكليف نمي كند. خداوند انسان را جز به آن چه توان انجامش را به او داده تكليف نمي كند. (168)

مفاد اين گونه آيات و روايات اين است كه حصول هدايت و معرفت، فعل ويژه خداوند است. همان گونه كه ايجاد هر پديده اي چنين است، اما اين كه سعي و تلاش انسان در فراهم كردن مقدمات و اسباب پيدايش معرفت، نقش و تاثيري ندارد و او به چنين كاري مكلّف نيست، هرگز از آيات و روايات يادشده برنمي آيد. اصولاً هدايت و معرفت مذكور در آيات و روايات مزبور، مطلق هدايت و معرفت است و همه معارف و احكام الهي را شامل مي شود و به معرفه اللّه اختصاص ندارد. از طرف ديگر روشن است كه فراگرفتن احكام ديني يكي از فرائض الهي است. بدين جهت كساني كه در فراگرفتن احكام ديني كوتاهي كرده و با جهل خويش از عمل كردن به احكام الهي عذرخواهي مي كنند، عذرشان پذيرفته نيست.

در مكتب اهل بيت: عقل به عنوان حجّت دروني خداوند معرفي شده است. (169) چنان كه پيامبران و امامان حجت هاي ظاهري خداوندند. حال چگونه معقول است كه عقل حجّت خداوند بر بشر باشد، ولي هيچ گونه نقشي در كسب معرفت نسبت به معارف و احكام الهي نداشته باشد؟

چنان كه قرآن كريم نيز بر اين مطلب تاكيد كرده كه انسان به هنگام تولد هيچ معرفتي ندارد و گوش، چشم و عقل وسائل كسب معرفت او هستند:

«وَ اللّه اَخْرَجَكُم مِن بُطون اُمَهاتِكُم لاتَعْلَموُن شَيْئاً وَ جَعَل لَكُم الْسَّمْع وَالاَبْصارَ وَالاَفْئِدَه». (170)

خداوند شما را از بطن مادرانتان بيرون آورد در حالي كه چيزي نمي دانستيد و براي شما گوش و چشم و دل قرار داد.

در حديثي كه از امام صادق(ع) روايت شده چنين آمده است:

«ان اللّه احْتج عَلي النَّاس بِمَا آتاهُم وَ مَا عَرَّفَهُم»(171)

خداوند با دو چيز حجت را بر انسان تمام كرده ( و با آن ها احتجاج خواهدكرد) يكي آن چه در اختيار آن ها گذاشته است، و ديگري آگاه ساختن آنان.

مقصود از «ما آتاهم»، اسباب و راه هاي معرفت است، كه بر حجت هاي باطني و ظاهري خداوند منطبق مي گردد. انسان مكلف است اين اسباب را به كار بندد و راه هاي وصول به شناخت حق را بپيمايد. البته افاضه و اعطاي معرفت جز از جانب خداوند نيست. (172)

صدرالمتالّهين در شرح حديث محمدبن حكيم گفته است:

«معرفت، نوري عقلي است كه از جانب خداوند ـ به طور مستقيم يا به واسطه فرشته اي مقرّب ـ بر قلب عارف افاضه مي شود. انسان در افاضه آن نقشي (نقش فاعلي) ندارد، خواه معلّم باشد يا متعلّم؛ زيرا آن چه در اختيار متعلّم است، چيزي جز حركت هاي نفساني و انفعالات و انتقالات ذهني يا كارهايي بدني از قبيل رياضت ها و تهذيب و تصفيه درون نيست و آن چه از معلّم بشري صادر مي شود، عبارت است از القاء يك سلسله الفاظ و عبارات و اين امور قابليت و استعداد او را جهت افاضه صورت هاي علمي از جانب افاضه كننده علم و حيات فراهم مي سازد. بنابراين آن چه در باب معرفت به انسان بازمي گردد، زمينه سازي و فراهم ساختن قابليت و استعداد است، نه افاضه و ايجاد». (173)

گواه ديگر بر مطلب يادشده اين است كه در برخي روايات، از جحود و انكار، در مقابل معرفت و اقرار نيز به عنوان صنع و فعل مخصوص خداوند يادشده است.

وَالْجُحُودُ صُنْع اللّه في الْقَلْب، مَخْلُوق

جحود آفريده خدا در قلب و مخلوق است.

و در عين اين كه تاخير انسان در صنع و پيدايش معرفت و جحود انكارشده است، اختيار و اكتساب براي آنان اثبات شده است:

«وَلَهُم فيهِمَا الاخْتِيارُ مِن الاكْتِساب». (174)

آيا معرفت فطري همان معرفت قلبي است؟

در احاديث اسلامي، گذشته از فطرت و معرفت فطري، از معرفت با رويت قلبي هم سخن به ميان آمده است. چنان كه در حديث معروفي كه از امام علي (ع) روايت شده فرموده اند:

«لاَتُدْرِكُه الْعُيُون بِمُشَاهَدَه العَيان، وَلكِن تُدْرِكُه الْقُلُوب بِحَقيقِه الاْيمان»(175)

چشم ها او را با مشاهده عياني نمي بينند ولي دل ها با حقيقت ايمان او رامي يابند.

در روايات اهل بيت (ع) در عين اين كه رويت بصري خداوند، ابطال شده است، بر رويت قلبي او، هم در دنيا و هم در آخرت، تاكيد شده است.(176) ازتأمل در اين روايات چنين برمي آيد كه معرفت قلبي داراي ويژگي هاي ذيل است:

1ـ معرفتي است حضوري و شهودي و از قبيل معرفت فكري و حصولي نيست.

2 ـ ايمان از شرايط لازم آن است، گرچه شرط كافي آن نيست.

3 ـ مخصوص مومناني است كه قلب خويش را از آلودگي ها و تاريكي هاي رذايل اخلاقي پاك كرده اند.

4 ـ گناه، از موانع و حجابهاي حصول آن است.

ويژگي هاي يادشده از روايت قبل و نظاير آن به روشني حاصل مي شود؛ زيرا رويت قلبي، از ثمرات ايمان راستين به شمار آمده است و ايمان راستين، انسان را از آلودگي به گناه و رذايل اخلاق بازمي دارد. چنان كه در روايات آمده است:

«لاَيزْنِي الزّانِي وَ هُوَ مُوُمِن، لاَيسْرُِ السّارُِِ وَ هُوَ مُومِن»(177)

مومن با داشتن ايمان دست به زنا و دزدي نمي زند.

فردي از امام رضا(ع) پرسيد: چرا ميان انسان و خداوند پرده احتجاب وجود دارد؟

امام (ع) فرمود:

«ان الاحْتِجاب عَن الْخَلْق لِكَثْرَه ذُنُوبِهِم». (178)

وجود پرده و حجاب ميان خدا و بنده، كثرت گناه بندگان است.

بدين جهت ارباب معرفت قلبي، هيچ گاه خدا را فراموش نمي كنند و به جاي آن كه اشياء را دليل و شاهد وجود خداوند بشمارند، خدا را شاهد و دليل اشياء مي دانند. چنان كه امام حسين (ع) در دعاي عرفه در پيشگاه خداوندعرض مي كند:

«مَتَي غبْت حَتَّي تَحْتَاج الَي دَليل يَدُل عَلَيْك... كَيْف تخْفي وَ اَنْت الظّاهِرُ»

چه وقت پنهان بوده اي كه به دليلي نياز داشته باشي تا بر وجود تو دلالت كند، و چگونه پنهان باشي، در حالي كه تو آشكار و نماياني؟

صاحبان چنين معرفتي، از جمله عارفان راستين به خداوند هستند و ويژگي آنان چنان است كه امام عارفان بيان كرده و فرموده است:

«اَلْعارِف مَن عَرَف نَفْسَه فَاعْتَقَهَا وَ نَزَّهَهَا عَن كُل مايبْعِدُهُا وَ يُوبِقُها»(179) :

عارف كسي است كه نفس خويش را بشناسد و آن را (از قيد و بند شهوات) آزاد نمايد و از هر آن چه او را (از خداوند) دور مي كند پاكيزه سازد.

عقل و قلب دو مركز هدايت فطري

از احاديث مربوط به هدايت و معرفت فطري چنين برمي آيد كه اين گونه هدايت و معرفت، عموميت دارد و بدين جهت حجت الهي در باب توحيد وشرك، بر همگان تمام است، خواه مومن باشند يا كافر، پارسا و عادل باشند، يا گنهكار و فاسق.

هدايت و معرفت فطري در وجود انسان، دو مركز و كانون دارد: يكي قلب (دل و روان) و ديگري عقل و خرد. در احاديثي كه پيش از اين يادآور شديم، رابطه آن با كانون عقل و خرد بيان شد. اين بُعد از فطرت، هم در احاديث بيشتر مطرح شده است و هم در اقوال مفسران و متكلمان. چنان كه بيشتر آنان آيات و روايات فطرت را بر همين معني حمل كرده اند. تفاوت اين جنبه ازمعرفت و هدايت نظري با معرفت و هدايت قلبي روشن است. ليكن از برخي روايات چنين برمي آيد كه معرفت و هدايت فطري، مركز و خاستگاه ديگري نيز دارد و آن قلب و روان انسان است. يعني هدايت فطري، قبل از آن كه ازمقوله معرفت عقلاني باشد، از مقوله احساس و شهوت دروني و قلبي است. اين مطلب در حديثي كه از امام صادق(ع) در زمينه هدايت فردي كه از او خواست تا راه روشن خداشناسي را به او بنماياند، روايت شده است، به روشني يافت مي شود. در آن روايت آمده است كه امام (ع) از فرد پرسش گر پرسيد؟

آيا هرگز سوار كشتي شده اي، و اتفاق افتاده است كه كشتي شما آسيب ديده و راه هاي ظاهري نجات را بر خود مسدود ببيني؟

آن فرد گفت: آري.

امام (ع) فرمود: آيا در آن شرايط در قلب خود اين احساس را داشتي كه موجودي هست كه اگر بخواهد مي تواند تو را نجات دهد؟ گفت آري.

امام (ع) فرمود: آن موجود همان خداوند توانايي است كه بر نجات و ياري انسان در شرايطي كه هيچ راه نجات و فريادرسي وجود ندارد، تواناست.(180)

بر اين اساس، خاستگاه و جايگاه هدايت فطري و معرفت قلبي، واحد است و هر دو نوعي معرفت احساسي و شهودي اند. با اين تفاوت كه معرفت قلبي، ويژه پارسايان و عارفان است، ولي هدايت و معرفت فطري در همه افراد وجود دارد، گرچه در شرايط ويژه اي بروز و ظهور مي نمايد.

 

کتاب فطرت ودین فصل اول تاپایان فصل چهارم

 کتاب فطرت و دین.فصل پنجم تاپایان فصل ششم

 ادامه : کتاب فطرت و دین فصل هقتم تاپایان فصل نهم

کتاب فطرت و دین فصل دهم

 
  POWERED BY BLOGFA.COM